آیت کلاغ

بچه ها؛ همه ی ما حتما تا حالا کلاغ دیدیم. امروز نه تنها می خواهیم راجع به این موجود با هم صحبت کنیم، بلکه می خوایم یه ماجرای تاریخی هم راجع به کلاغ با هم بخونیم.

کلاغ جزو دسته ی پرندگانه، عمر طولانی ای داره، همه چیز خواره و از حیوانات قدیمیه. می گم قدیمیه چون:

شما می دونید اولین انسانی که خدا آفرید، حضرت آدم علیه السلام بود. او پیامبر خدا بود و فرزندان زیادی داشت که “هابیل” و “قابیل” دو تا از پسراش بودند. هابیل پسر خوبی بود، عبادت می کرد، به پدر و مادرش احترام می گذاشت، به خواهر و برادرهاش کمک می کرد، خیلی مهربان بود، خوب کار می کرد و…؛ اما قابیل دقیقا برعکس او بود و از همه مهمتر، او پسر حسودی بود. (بچه ها کسی که حسوده یعنی دوست داره هر کسی چیز خوبی داره، مال اون باشه و اون آدم دیگه اون چیز خوب رو نداشته باشه. این که آدم دوست داشته باشه چیزهای خوب داشته باشه بد نیست، اما این که بخواد افراد دیگه اونو نداشته باشن و فقط خودش داشته باشه می شه حسودی و خیلی اخلاق بدیه.)

روزی خدا به حضرت آدم (ع) خبر داد که بعد از تو هابیل به پیامبری می رسه، پس بهش از علوم پیامبری یاد بده. قابیل وقتی این قضیه رو شنید مثل همیشه که حسودی می کرد، این بار هم از روی حسادت گفت که إ، چرا خدا من رو به پیامبری انتخاب نکرده، من از هابیل بهترم، تازه از اون بزرگ تر هم هستم. (در حالی که شما بچه ها می دونید بزرگ تری یا کوچیک تری برای رهبر و امام مردم شدن مهم نیست، بنده ی خوب خدا بودن مهمه)

خدا هم برای این که به قابیل نشون بده که هابیل برای پیامبری بهتر و شایسته تره، به حضرت آدم (ع) دستور داد که به هر دو پسرش بگه که هر کدوم یک هدیه برای خدا آماده کنند و فردا برای خدا بیارن؛ هدیه ی هر کسی از طرف خدا پذیرفته شد، او پیامبره. حضرت آدم گفت قرار ما فردا صبح روی فلان اون تپه ی کنار محل زندگی مون. پسرها هم قبول کردند. بچه ها، خدا که می دونست که برای پیامبری بهتره، یکی از دلایلی که این کار رو کرد این بود که به قابیل نشون بده و ثابت کنه که چرا هابیل انتخاب شده.

هابیل شغلش دام پروری بود، وقتی رسید خونه به سراغ گوسفنداش رفت. به دقت همه شونو نگاه کرد و از بینشون یکی از بهترین و زیباترین و چاق و چله ترین رو جدا کرد، دستی به سرش کشید و اون رو برای هدیه به خدای مهربون آماده کرد.

قابیل کشاورز بود، وقتی رسید خونه ش رفت و از بین محصولاتش خراب ترین و آفت زده ترین رو کنار گذاشت تا فردا برای هدیه به خدا با خودش ببره.

فردا شد، هر دو هدیه هاشون رو آوردن. حضرت آدم از هدیه ی قابیل خیلی ناراحت و خجالت زده شد اما با دیدن هدیه ی خوب هابیل خوشحال شد. بچه ها، بعضی از حدیث ها می گن که نوری یا صاعقه ای از آسمان آمد و گوسفند هابیل رو به آسمان برد و این جوری خدا هدیه ی هابیل رو قبول کرد و از قابیل قبول نکرد.

پس از این اتفاق قابیل با عصبانیت رو به هابیل گفت: «من قطعا تو رو می کشم» هابیل هم با تعجب گفت: «اما من تو رو نمی کشم…»

کمی گذشت، یه روز قابیل دور از چشم پدرش برای کشتن هابیل رفت. وقتی که هابیل حواسش نبود، اون با سنگ (یا چیز دیگه) چندین ضربه به سر هابیل زد و اون رو کشت؛ اما چون تا اون موقع کسی نمرده بود، قابیل وقتی دید هابیل دیگه تکون نمی خوره خیلی ترسید. او اولین قاتل و برادرش اولین شهید بود. بچه های، این خیلی جالبه که اولین کسی که از دنیا رفته، با شهادت به دیدار خدا رفته؛ خدا روزی ما هم شهادت رو قرار بده.

قابیل می ترسید که پدر و مادرش جسم بی جون هابیل رو ببینن، به همین خاطر هابیل رو روی دوشش انداخت و سر گردون توی کوه و جنگل می گشت. تا این که خسته شد، لحظاتی نشست و هابیلِ شهید رو روی زمین گذاشت. در همین زمان دو تا کلاغ جلوی قابیل روی زمین نشستند و شروع به دعوا کردند. یکی از کلاغ ها، دیگری رو کشت. چشم های قابیل از تعجب گرد شد، دقت کرد که ببینه کلاغ زنده با جنازه ی کلاغ مرده چه کار می کنه. او دید که کلاغ زمین رو با پا و منقارش کند و کلاغ مرده رو توی گودالی که ایجاد شده بود انداخت و دوباره خاک رو توی گودال ریخت و بعدش پرواز کرد و رفت. قابیل به خودش گفت: «وای بر من، من از یه کلاغ کمتر و ضعیف ترم. اون می دونست با جنازه ی دوستش چی کار کنه، من نمی دونستم با جنازه ی هابیل چی کار کنم…»

خلاصه قابیل هم گودالی کند و هابیل رو توی اون دفن کرد و رفت. بچه ها، الان قبر هابیلِ شهید توی کشور سوریه است.

دوستای خوبم، خدا می گه که اگه کسی، کس دیگه ای رو بکشه انگار همه ی آدم ها رو کشته و اگر هم کسی باعث زنده موندن کسی بشه انگار همه ی آدم ها رو زنده کرده. می دونید یعنی چی؟ فکر کنید هابیل زنده می موند. بچه دار می شد، بچه هایش بچه دار می شدند، بچه های اون ها هم بچه دار می شدند ووو. بعد هم او یک پیامبر بود، با حرف ها و کارهاش می تونست آدم های زیادی رو هدایت و راهنمایی کنه و با این کار انگار اون ها رو زنده کرده بود، اما قابیل نگذاشت…

عزیزای دلم، خدا از همون اولِ آفریدن انسان ها، باهاشون با زبان نشانه ها یا آیت ها صحبت می کرده و تا الان هم به ما هر روز آیت های زیادی رو نشون می ده، اما این ما هستیم که باید چشم هامونو باز کنیم و دقت کنیم تا اون ها رو ببینیم. قابیل آدم بدی بود، اما نشونه ی خدا رو در اون کلاغ ها دید، ما که ان شاء الله از قابیلِ قاتل خیلی بهتریم، پس چرا چشم های ما نشونه های خدا رو نبینه؟!

 

یک نظر

جوابی بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شدخانه‌های ضروری نشانه‌گذاری شده است. *

*