خانه | آیت‌مداری در قرآن | آیات ۱۹۰ و ۱۹۱ سوره آل عمران

آیات ۱۹۰ و ۱۹۱ سوره آل عمران

 آیه:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِّأُولِی الْأَلْبَاب (۱۹۰)
الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکرُونَ فى خَلْقِ السمَوَتِ وَ الاَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْت هَذَا بَطِلاً سبْحَنَک فَقِنَا عَذَاب النَّارِ(۱۹۱)

ترجمه آیه:
مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین، و در پى یکدیگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانه‌هایى است(۱۹۰)
همان ها که خدا را در حال ایستادن و نشستن و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد مى کنند و در اسرار آفرینش آسمان ها و زمین مى اندیشند (و مى گویند) بار الها این را بیهوده نیافریده اى ، منزهى تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار(۱۹۱)

تفسیر آیه:
تفسیر تسنیم – آیت الله عبدالله جوادی آملی
گزیده تفسیر آیه ۱۹۰ آل عمران

آیه بودن آفرینش آسمان ها و زمین
کلمه «خلق» اگر صفت فاعل باشد، معنای فاعلی دارد و چنانچه صفت مفعول باشد، معنای مفعولی؛ مثلاً آن‏گاه که گفته می‏شود «خَلْق الله» خالق بودن پروردگار مراد است و زمانی که به سماوات و ارض اضافه می‏شود، به معنای مخلوق است، بنابراین در ﴿اِنَّ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرض﴾ جنبه مخلوقیّت آسمان و زمین مطرح است؛ یعنی خود آفرینش آسمان‏ها و زمین «آیه» است؛ نه اینکه در آسمان‏ها و زمین آیات الهی است.

تذکّر: درباره خلقت آسمان‏ها و زمین و تقدّم آفرینش هر یک از این دو بر دیگری باید ذیل آیاتی از قبیل ﴿خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ فی سِتَّهِ اَیّام/اعراف:۵۴)  ﴿ثُمَّ استَوَی اِلَی السَّماءِ فَسَوّهُنَّ سَبعَ سَموت/بقره:۲۹)  ﴿والاَرضَ بَعدَ ذلِکَ دَحها/نازعات:۳۰) ﴿اَوَ لَم یَرَ الَّذینَ کَفَروا اَنَّ السَّموتِ والاَرضَ کانَتا رَتقًا فَفَتَقنهُما/انبیا:۳۰) و ﴿لَخَلقُ السَّموتِ والاَرضِ اَکبَرُ مِن خَلقِ النّاس/غافر:۵۷)  بحث کرد.

شب و روز بر اساس کرویّت زمین و گردش آن به دور خود (حرکت وضعی) در مقایسه با آفتاب پدید می‏آیند، بنابراین در نخستین لحظه قرار گرفتن زمین در برابر شمس، نیمکره رو به خورشید روز است و نیمکره پشت به آن شب و نمی‏توان گفت کدامیک پیش از دیگری آفریده شده است. گاهی ممکن است از لحاظ تکوین به لحاظ آفتاب گفته شود که مناطق مسکونی زمین در آغاز آفرینش رو به خورشید بودند و مناطق غیر مسکونی آن پشت به آن؛ لیکن اثبات آن، سهل نیست

قرآن کریم از نظم شب و روز گاهی به صورت اثباتی سخن می‏گوید؛ مانند ﴿جَعَلَ الَّیلَ والنَّهارَ خِلفَ/فرقان: ۶۲)  و زمانی به صورت نفی؛ نظیر ﴿لاَالشَّمسُ یَنبَغی لَها اَن تُدرِکَ القَمَرَ ولاَالَّیلُ سابِقُ النَّهار/یس:۴۰)  جمله اخیر نشان می‏دهد که شب نمی‏تواند از روز پیشی بگیرد، پس آیاتی از این قبیل نشان می‏دهند که روز اصل است و شب در پی روز می‏آید، چون روز روشن است و شب سایه؛ و سایه تابع روشنایی است، هر چند همراه آن است و از روز تأخّر زمانی ندارد

قرآن کریم در بیان نظم کره زمین و ارتباط آن با خورشید می‏فرماید: ﴿یَطلُبُهُ حَثیثا/اعراف:۵۴) یعنی سایه شتابان در پی نور می‏دود. از آن رو که سایه به دنبال نور است، شب نیز در پی روز در حرکت است

برخی از آیه ﴿وءایَهٌ لَهُمُ الَّیلُ نَسلَخُ مِنهُ النَّهار/یس:۳۷) تقدّم شب بر روز را که از آن سلخ شد و درآمد و به جای او قرار گرفت استفاده کرده‏اند ۱ که تحلیل نهایی آن در تفسیر همین آیه در سوره «یس» می‏آید. گذشته از آنکه تاریکی مطلق، شب نیست و در صورت قرار گرفتن زمین در مقابل آفتاب، فتوا به تقدّم یکی بردیگری روا نخواهد بود. به هر روی، از نظر تکوین و ارزیابی شب و روز به لحاظ نسبت زمین و آفتاب، روز بر شب مقدّم است؛ امّا از دیدگاه فقهی و از نظر تشریع، به لحاظ ارتباط و نسبت زمین با خصوص ماه، شب بر روز مقدّم است، زیرا با رؤیت هلال، ماه جدید با شب آغاز می‏شود

تخلّف یعنی چیزی بدون جایگزین جای خود را ترک کند؛ ولی «اختلاف» یعنی رها کردن مکان همراه جایگزین (جابه‏جایی). معنای مُخْتَلَف الملائکه۲ در زیارت امامانِ معصوم(علیهم‌السلام) نیز این است که در محضر شما گروهی از فرشتگان می‏آیند و دسته‏ای می‏روند و جای خود را به یکدیگر می‏سپارند.

اختلاف شب و روز نیز بدین معناست که با نظمی شگفت‏انگیز شب جای خود را به روز و روز جای خود را به شب می‏سپارد. نظم حاکم بر حرکت‏های زمین و ماه به گونه‏ای است که منجّمان می‏توانند خسوف و کسوف را سال‏ها پیش از وقوعش با دقّت پیش‏بینی کنند.

معنای “آیه
قرآن کریم بر دو نکته اصرار دارد: ۱. مخلوقات همگی نشانه‏اند ۲. حیثیتی غیر از نشانه بودن ندارند
“آیه” در اصطلاح قرآنی به هر چه جز خدا اطلاق می‏شود؛ بدان معنا که نگرش متفکرانه درباره هر موجودی انسان را به خدا و اوصاف و اسمای او می‏رساند و نیز به هر سویی با عقل بنگریم، نشان او مشهود است: ﴿فَثَمَّ وَجهُ الله/بقره:۱۱۵)

روشن است که اگر در هر چیزی بیندیشیم، آن را آیه علم، قدرت، حکمت و سایر اوصاف الهی خواهیم یافت؛ امّا اینکه هر یک از اشیا هیچ جهتی جز آیه بودن ندارد و همه ذات و صفات مخلوقات نشانه اوست، توضیح می‏خواهد: اگر چیزی یافت شود که از جهتی وجه الله نباشد، از همان جهت مستقل می‏شود، در حالی که استقلال جز برای خدا محال است. برای روشن‏تر شدن مطلب، به تبیین اقسام «آیه» می‏پردازیم.

  1. آیه اعتباری؛ مانند آویختن پارچه‏ای با رنگ خاص که نشانه شادی یا عزاست و نیز علامت‏های قراردادی راهنمایی و رانندگی و امثال آن، که به اختلاف معتبران تغییرپذیرند.
  2. آیه تکوینی که در محدوده خاصی نشانه است؛ مثلاً دود تا زمانی که رؤیت می‏شود و هنوز محو نشده است، نشانه آتش است؛ یا سرسبزی و نشاط درختان و سبزی‏ها نشانه وجود آب است. وقتی دود به هوا بدل شد یا چمن پوسید و خاک شد، نه آن نشان آتش است و نه این علامت آب.

آیه بودن اشیا برای ذات اقدس الهی به معانی یاد شده نیست، بلکه هر موجودی در هر وضعی که باشد نشانه حق است، بنابراین اوّلاً آیت بودن اشیا برای خدا تکوینی است نه اعتباری؛ و ثانیاً دائمی و ذاتی است نه مقطعی و موسمی؛ مثلاً درخت در هر زمان، در هر زمین، با همه تطوّرات و با هر شأنی از شئون که برای آن می‏توان فرض کرد، از گوهر ذات تا اوصاف لازم و مفارقش، همه علامت قدرت خدا است و «هو الله» می‏گوید، زیرا اگر در جهتی از جهات خود، نشانه ذات اقدس خداوندی نباشد، در همان جهت نسبت به خداوند مستقل است، در نتیجه یا خود باید واجب الوجود باشد؛ یا مخلوق واجب الوجود دیگری است و این هر دو محال است، بنابراین هرچیزی از هرحیثی نشانه است و نیز فقط نشانه ذات‏مقدّس خداوندی است. بر این اساس، در پاسخ پرسش از چیستی زمین به عنوان حدّ تام می‏گوییم که زمین آیت است؛ یعنی زمین جز نشان از بی‏نشان، چیز دیگری نیست

انسان براساس این نگرش در آیات الهی غرق خواهد شد و جهان را آیت محض خدا می‏یابد و این نشان دادن نیز به ارائه الهی و مشمول دلّ علی ذاته‏بذاته ۴ است؛ یعنی جهانیان خدا را به عنایت خود او نشان می‏دهند و در نشان دادن او مستقل نیستند

هر کس سراسر جهان را به چشم آیت بنگرد، هرگز نه به خود تکیه می‏کند و نه به غیر خدا و نه جز به خدا امیدوار است و نه از غیر او هراسناک

آیات الهی از نگاهی دیگر به دو قسم آفاقی و انفسی بخش می‏شوند: ﴿وفِی الاَرضِ ءایتٌ لِلموقِنین ٭ وفی اَنفُسِکُم اَفَلا تُبصِرون/ ذاریات:۲۰-۲۱) از امیر مؤمنان(علیه‌السلام) پرسیدند: بم عرفت ربّک؛ حضرت فرمود: عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و نقض الهمم۵. این سخن، بیانی از آیات اَنفسی و درونی است.

معنای اولوالالباب
آفرینش نظام کیهانی برای همگان آیه است؛ ولی بهره‏برداران از آن اولواالالباب‏اند، همان‏گونه که قرآن حکیم برای هدایت عموم است؛ ولی بهره‏مندان از آن متقیان‏اند: (هُدًی لِلمُتَّقین/بقره:۲)
به صاحبان «لبّ» و ژرفنگران که هم عاقل‏اند و هم باطن جهان را می‏شناسند، «اولوا الألباب» گفته می‏شود. «لُبّ» در مقابل «قشر» است: «لبّ الشّی‏ء خالصه و خیره». لبیب یعنی مغزدار و منزّه از پوست و پوسته۶ کسی که سراسر موجودات عالم را آیات الهی می‏بیند و خالق هستی را در آیینه آیات الهی می‏نگرد «لبیب» است.

در نگاه اهل معرفت، «اولوا الألباب» کسانی‏اند که به لبّ اشیا راه یابند و به مغز آن رسند و لبّ‏نگر باشند و تنها قشر عالم را نبینند۷ ، گرچه راه یافتن به درون اشیا، بر اثر لبیب و عاقل بودن خود شخص است، زیرا کسانی که ﴿اَفئدَتُهُم هَواء/ابراهیم :۴۳) هرگز به درون اشیا راه معرفتی ندارند.

بر این اساس، ممکن است کسی در مسائل علمی، زمین‏شناسی، گیاه‏شناسی، اخترشناسی، شناخت جانداران و شناخت دریا و اعماق و اسرار آن صاحب نظر باشد و درون و بیرونِ فیزیکی ذرّات ریز اتمی را شناسایی کند؛ امّا از «اولوا الألباب» نباشد، چون هیچ یک از امور مزبور، درون عالم نیست. لازم شناخت لبّ عالم این است که شناسنده نیز دارای لبّ و خرد باشد. از آیه شریفه ﴿یَعلَمونَ ظهِرًا مِنَ الحَیوهِ الدُّنیا وهُم عَنِ الاءخِرَهِ هُم غفِلون/روم:۷) این معنا را به خوبی می‏توان فهمید: دنیا ظاهر است و آخرت در برابر آن، پس این دو پشت و روی یک واقعیّت‏اند؛ چهره ظاهر، دنیاست و چهره باطن، آخرت. و کسی که قیامت را نمی‏شناسد و آن را باور ندارد ظاهربین است نه باطن‏نگر؛ و نسبت به باطن جهان کور است و کور معرفتی لبیب نخواهد بود.

انسان‏های لبیب و خردمند با تأمّل و دقّت در آفرینش آسمان‏ها و زمین واختلاف شب و روز، اصول سه‏گانه دین (توحید، نبوّت و معاد) را درمی‏یابند، زیرا در اینکه جهان به تصادف پدید نیامده است، تردیدی نیست، پس نظام آفرینش دارای آفریننده است و از آنجا که این سلسله مستحکم و منظم آفریده شده است، پس خالق آن باید اوصافی از قبیل علم، قدرت و حکمت را دارا باشد، بنابراین با تدبّر در آفرینش آسمان و زمین و آمد و شد منظم شب و روز نه تنها می‏توان به مبدأ بلکه به اسمای حسنای الهی نیز پی برد، چنان که نظام داخلی آسمان‏ها و زمین نیز انسان را به معاد رهنمون می‏شود.

همچنین تأمّل در آسمان‏ها و زمین برای اثبات نبوّت عامّ کافی است، چون با ادراک حکیمانه و هدفمند بودن نظام آفرینش و پی‏بردن به مبدأ حکیم، یقین خواهد کرد که خالق نظام اولاً انسان را هدفمند آفرید و ثانیاً برای نیل به آن هدف راه را ایجاد فرمود و ثالثاً برای آشنایی به راه و سهولت پیمودن آن راهنما فرستاد، زیرا رسیدن به مقصد بدون راه (صراط مستقیم) و پیمودن راه مستقیم بی‏راهنما (رسول و نبی) ممکن نیست. آری عقل انسان تنها خطوط کلّی آن را ادراک می‏کند و بسیاری از مسائل و معارف مربوط به مبدأ و معاد را وحی تبیین می‏کند.

اشارات و لطایف

۱- احتجاج عقلی قرآن بر توحید

خدای سبحان در احتجاجی عقلی بر توحید می‏فرماید که ملحد درباره آفرینش خود و جهان چگونه می‏اندیشد؛ آیا خود به خود، یعنی بی‏سبب و بر اثر تصادف، بخت و شانس پدید آمده است و اصلاً مبدأ فاعلی ندارد؛ یا خود، خویشتن را آفریده؛ یا مانند او وی را خلق کرده است: (اَم خُلِقوا مِن غَیرِ شی‏ءٍ اَم هُمُ الخلِقون ٭ اَم خَلَقوا السَّموتِ والاَرضَ بَل لایوقِنون/طور: ۳۶-۳۵)

نظام علّی و معلولی قطعی است و هرگز چیزی با تصادف پدید نمی‏آید؛ خواه در ذهن و خواه در عین؛ یعنی «روابط علمی» صورت‏های ذهنی حتماً براساس علّیت و معلولیت‏اند، به گونه‏ای که برخی از صورت‏ها مقدّمه و بعضی از آن‏ها نتیجه‏اند. برای رسیدن به نتیجه خاص، مقدمه مخصوص لازم است و مقدمه مخصوص راهنمای نتیجه خاص است. «روابط عینی» اشیا نیز همین‏گونه‏اند؛ یعنی هرچیزی بر هر چیز اثر نمی‏کند و نیز هیچ چیزی بی‏سبب معیّن پدید نمی‏آید، وگرنه باید پذیرفت که انسان گرسنه بدون خوردن غذا سیر گردد؛ یا انسانِ مسافر بی‏پیمودن راه به مقصد برسد؛ یا جاهل بی‏هیچ‏گونه تلاش فکری دانا شود….

برای اثبات و معرفت علل امور مادی و فعل و انفعالات عالم طبیعت، تکرّر عمل و تجربه ضروری است؛ مثلاً شناخت اثر درمانی گیاه خاص بدون تکرار و تجربه و تنها با یک بار مشاهده اثبات و پذیرفته نمی‏شود؛ بر خلاف معارف عقلی غیر تجربی که تکرّر لازم ندارند و تحقّق آن‏ها هر چند یک بار باشد، از وجود علّت خبر می‏دهد؛ یعنی یک موجود در جهان یا واجب است؛ یا به واجب مرتبط است.

برپایه برهان عقلی، هستی هر پدیده‏ای عین ذاتش نیست، وگرنه سابقه عدم نمی‏داشت و در آینده نیز معدوم نمی‏شد، پس هر پدیده‏ای که هستی عین ذات آن نیست سبب می‏خواهد؛ لیکن خود آن پدیده نمی‏تواند سبب خویش باشد، زیرا «دور» را به همراه دارد و نیز موجودی ممکن مانند او نمی‏تواند علت و سبب آن باشد، چون «تسلسل» پیش می‏آید و دور و تسلسل باطل‏اند

در قرآن کریم اصل وجود خداوند متعالی بدیهی تلقّی شده و برای آن دلیل ویژه اقامه نکرده و فطرت را برای آن کافی دانسته، هرچند از تنبیه بر آن دریغ نفرموده و تذکّر درباره آن را نافع دانسته است، از این‏رو برهان یاد شده (در آیات ۳۴ و۳۵ سوره «طور» ) برای توحیدِ واجب است؛ نه اثبات ذات واجب تعالی، چرا که در اصل وجود خدا شک نیست. غرض آنکه نوع آیات قرآن در صدد اثبات توحید حق تعالی به ویژه توحید ربوبی و عبادی است؛ حتّی از توحید در خالقیّت نیز چندان بحث نشده است؛ گویا این مسئله نیز برای معتقدان به اصل مبدأ روشن است.

نکته: شخصی از محضر مبارک امام هشتم(علیه‌السلام) دلیل بر حدوث عالم را جویا شد. و ایشان(علیه‌السلام) فرمود: لم تکن ثم کنت و قد علمت أنّک لم تکوّن نفسک و لا کوّنک من هو مثلک ۸ ؛ یعنی تو سابقه نیستی داشتی و موجود شدی؛ اگر بگویی به صورت تصادف موجود شدی، هیچ دانشمندی آن را نخواهد پذیرفت. چنانچه تصادف باطل است و هیچ عاقلی آن را نمی‏پذیرد، پس نظام علّی و معلولی حق است. سخن امام رضا(علیه‌السلام) تفسیر و تبیین آیه شریفه ﴿اَم خُلِقوا مِن غَیرِ شی‏ءٍ اَم هُمُ الخلِقون/طور:۳۵) است.

آیه سوره مبارکه «طور» و نیز حدیث شریف امام هشتم(علیه‌السلام) از بهترین متن‏ها برای اثبات مسائل عقلی است که شرح آن کتابی مبسوط را در اثبات مبدأ آفرینش و تبیین قانون علیت و مانند آن تشکیل خواهد داد.

تذکّر: اگر کسی بپرسد سبب و علّت ذات واجب تعالی چیست، پاسخ آن است که هر موجودی که هستی او عین ذاتش نیست، سبب می‏خواهد و خداوند عین هستی محض و صِرف وجود است، پس سؤال از سبب درباره خداوند خطاست

حضرت امیر مؤمنان(علیه‌السلام) در بیانی که تقریر همان برهان وارد در آیه‏های ۳۴ و۳۵ سوره «طور» است، پس از تشریح آفرینش بعضی از حیوانات، درباره آفرینش آسمان، هوا، باد و آب می‏فرماید: وکذلک السّماء و الهواء و الرّیاح و الماء فانظر إلی الشّمس و القمر و النّبات و الشّجر و الماء و الحجر و اختلاف هذا اللیل والنّهار و تفجّر هذه البحار و کثره هذه الجبال و طول هذه القلال و تفرّق هذه اللّغات و الألسن المختلفات. فالویل لمن أنکر المقدّر و جحد المدبّر! زعموا أنّهم کالنّبات ما لهم زارع و لا لاختلاف صورهم صانع و لم یلجؤوا إلی حجّه فیما ادّعوا و لا تحقیق لما أوعوا وهل یکون بناءٌ من غیر بانٍ أو جنایهٌ من غیر جان۹
حضرت امام رضا(علیه‌السلام) نیز فرمود: لمّا نظرت إلی جسدی ولم یمکنّی فیه زیاده ولانقصان فی العرض والطول ودفع المکاره عنه وجرّ المنفعه إلیه، علمت أنّ لهذا البنیان بانیا فأقررت به، مع ما أری من دَوَران الفلک بقدرته وإنشاء السحاب وتصریف الرّیاح ومجری الشّمس والقمر والنجوم وغیر ذلک من الایات العجیبات المبیّنات، علمت أنّ لهذا مُقَدِّراً و مُنْشِئاً ۱۰

۲- ازدلیل تا مدلول

در آیه ۱۶۴ سوره مبارکه «بقره» بعد از بیان آیاتی درباره خلقت آسمان‏ها، آفرینش زمین، اختلاف شب و روز، کشتی، باران، انتشار جنبندگان، گرداندن باد و ابرها می‏فرماید: ﴿لاءیتٍ لِقَومٍ یَعقِلون/بقره:۱۶۴) و در بخش پایانی آیه مورد بحث نیز پس از ذکر سه نشانه می‏فرماید: ﴿لاءیتٍ لاُولِی الاَلبب﴾.
فخر رازی در توجیه این تفاوت می‏گوید: سالک اِلی الله در آغاز راه برای آنکه اشباع شود، نیازمند ادلّه فراوان و نشانه‏های بسیار است و پس از پیمودن مراحل اوّلی به تدریج باید ادلّه را کاهش داد تا کم‏کم از اصل دلیل رها شود و سیر تنها در مدلول استمرار یابد.۱۱
آری پس از ذکر ادلّه و رسیدن به مرحله اطمینان، هشت دلیل قبلی به سه دلیل فعلی کاهش می‏یابد؛ تا جایی که دیگر دلیل مطرح نیست: ﴿قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرهُم فی خَوضِهِم یَلعَبون/ انعام:۹۱) ﴿فاعلَم اَنَّهُ لااِلهَ اِلاَّاللهُ واستَغفِر لِذَنبِکَ ولِلمُؤمِنین/ محمد:۱۹)  بنابراین آیات قرآن کریم را از این منظر می‏توان به سه بخش قسمت کرد:

  1. آیاتی که به تفصیل، نشانه‏ها و ادلّه توحید را بیان کرده‏اند؛ مانند ﴿اِنَّ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّیلِ والنَّهارِ والفُلکِ الَّتی تَجری فِی البَحرِ بِما یَنفَعُ النّاسَ وما اَنزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَاَحیا بِهِ الاَرضَ بَعدَ مَوتِها وبَثَّ فیها مِن کُلِّ دابَّهٍ وتَصریفِ الرِّیحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ والاَرضِ لاءیتٍ لِقَومٍ یَعقِلون/بقره:۱۶۴)
  2. آیاتی که ادلّه و نشانه‏های توحید را به اختصار بیان کرده‏اند؛ مانند آیه مورد بحث
  3. آیاتی که تنها از مدلول سخن می‏گویند نه از دلیل؛ این مرحله پس از به نصاب رسیدن آیه‏ها و ادلّه است، زیرا استدلال مطلوبیت ذاتی ندارد و فقط برای رساندن عقل به معقول و مطلوب است، چون دلیل طریق است، پس وقتی عقل به معقول می‏رسد، دیگر به استدلال یعنی به راه، نیازی نیست.

صغرا و کبرای استدلال مانند کفش برای پای رونده‏اند، از این‏رو هرگاه سالک به مقصد رسید و به حریم مدلول راه یافت، به او می‏گویند: ﴿فَاخلَع نَعلَیکَ اِنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوی/ طه:۱۲) گفتار فخر رازی، کلامی لطیف است؛ امّا استظهار آن از آیه مورد بحث نیازمند بررسی است.

  1.  معنای «سماء»

سماء» در لغت یعنی آنچه مرتفع، بالای چیز دیگر و محیط بر آن باشد.۱۲ طبق این معنا جمله ﴿وفِی السَّماءِ رِزقُکُم وما توعَدون/ذاریات:۲۲( بدین معناست که روزی شما از بالا با تابش اشعّه خورشید یا بارش باران می‏آید؛ امّا سماء در قرآن، تنها به معنای بالا نیست. بالا و پایین نسبی است: اگر کسی از کره ماه به زمین بنگرد، آن را بالای سر خویش می‏بیند و در زمین نیز کره ماه را بالای سر خویش تصوّر می‏کند. اگر روشن شود که آسمان در اصطلاح قرآن کریم چند معنا دارد، مسائلی مانند «معراج»، «صعود اعمال طیّب» و «صعود فرشتگان و اَرواح» به آسمان، معانی خود را بهتر می‏یابند؛ مثلاً در آیه شریفه ﴿لاتُفَتَّحُ لَهُم اَبوبُ السَّماء/اعراف:۴۰) مراد از «سماء»، آسمان ظاهری نیست، زیرا درهای آسمان ظاهری بر روی کافران گشوده است و رفت و آمد آن‏ها با سفینه‏های گوناگون نشان باز بودن آن به روی کافران است، پس آسمانی مراد است که گیرندگان وحی در آن آمد و شد دارند: ﴿واَوحی فی کُلِّ سَماءٍ اَمرَها/فصلت:۱۲) و فرشتگان وکارهای نیک و دعا به سوی آن صعود می‏کنند. آری درهای چنین آسمانی هرگز بر روی کافران گشوده نخواهد شد.

  1. شب و روز در قرآن

آیات قرآن کریم درباره شب و روز سه دسته‏اند:

الف.آیاتی که نشان می‏دهند خلقت اصل شب و روز به دست خداست: ﴿قُل اَرَءَیتُم اِن جَعَلَ اللهُ عَلَیکُمُ الَّیلَ سَرمَدًا اِلی یَومِ القِیمَهِ مَن اِلهٌ غَیرُ اللهِ یَأتیکُم بِضیاءٍ اَفَلا تَسمَعون ٭ قُل اَرَءَیتُم اِن جَعَلَ اللهُ عَلَیکُمُ النَّهارَ سَرمَدًا اِلی یَومِ القِیمَهِ مَن اِلهٌ غَیرُ اللهِ یَأتیکُم بِلَیلٍ تَسکُنونَ فیهِ اَفَلا تُبصِرون/قصص: ۷۱-۷۲) این دو آیه ضمن اشاره به آمد و شد شب و روز در پی یکدیگر، اصل آفرینش آن دو را نیز به دست خدا و هر یک را آیه الهی می‏داند. اگر زمین حرکت وضعی نداشت، نیمی از کره زمین دائماً روز و نیم دیگر آن همواره شب بود و نیز اگر خورشیدی نبود، تمام زمین تاریک بود و آیه روز و شب با همه زیبایی‏ها و برکاتشان به تجلّی در نمی‏آمد
ب. آیاتی که از جانشین شدن شب و روز به جای هم سخن گفته‏اند: ﴿وهُوَ الَّذی جَعَلَ الَّیلَ والنَّهارَ خِلفَهً لِمَن اَرادَ اَن یَذَّکَّرَ اَو اَرادَ شُکورا/فرقان:۶۲)
ج. آیاتی که شب و روز را در فصول چهارگانه بیان می‏کنند؛ مانند ﴿تولِجُ الَّیلَ فی النَّهارِ وتولِجُ النَّهارَ فی‏الَّیلِ وتُخرِجُ الحَی مِنَ المَیِّتِ وتُخرِجُ المَیِّتَ مِنَ الحَی وتَرزُقُ مَن تَشاءُ بِغَیرِ حِساب/ آل عمران:۲۷) در آغاز بهار در برخی از اقلیم‏ها قوس لیل و قوس نهار، هر یک دوازده ساعت‏اند؛ امّا به تدریج از دو سو روشنایی در تاریکی فرو می‏رود؛ قوس نهار طولانی و قوس لیل کوتاه می‏شود. با پایان یافتن بهار، قوس لیل بر قوس نهار وارد می‏شود تا پاییز؛ و زمستان قوس لیل بلندتر و قوس نهار کوتاه‏تر می‏شود؛ تا آغاز بهار که مجدّداً به اعتدال شب و روز می‏انجامد.

  1. آیت آشکار و آیت پنهان

مجموعه لیل و نهار و نظام شگفت‏انگیزی که شب و روز از آن حکایت می‏کنند، آیه حق‏اند؛ ولی هر یک از شب و روز نیز دارای خصوصیّتی متمایز و آیه‏ای مستقل است: ﴿وجَعَلنَا الَّیلَ والنَّهارَ ءایَتَینِ فَمَحَونا ءایَهَ الَّیلِ وجَعَلنا ءایَهَ النَّهارِ مُبصِرَهً لِتَبتَغوا فَضلًا مِن رَبِّکُم ولِتَعلَموا عَدَدَ السِّنینَ والحِسابَ وکُلَّ شی‏ءٍ فَصَّلنهُ تَفصیلا/ اسرا:۱۲) تاریکی شب و روشنایی روز هر دو آیت‏اند؛ شب آیتی است تاریک و روز آیتی است روشن برای پروردگار. شب تاریک است؛ امّا بستر مناسب بسیاری از راز و نیازها، مناجات‏ها و عبادت‏هاست: ﴿اِنَّ ناشِئَهَ الَّیلِ هِی اَشَدُّ وطءاً واَقوَمُ قیلا/مزمل:۶) و روز نمی‏تواند همانند شب زمینه این‏گونه امور باشد: ﴿اِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبحًا طَویلا/ مزمل : ۷)

درباره تعبیر «محو»، که در آیه ۱۲ سوره «اسراء» در مورد «لیل» به کار رفته است، تذکّر این نکته سودمند است که تعبیر «محو» در قرآن کریم به سه معنا به کار رفته است:

الف. برابر «احقاق» مانند ﴿یَمحُ اللهُ البطِلَ ویُحِقُّ الحَقَّ بِکَلِمتِه/شوری:۲۴)  خداوند باطل را محو و حق را تثبیت می‏کند. در اینجا محو الهی نشان باطل بودن چیز محو شده است.
ب. مقابل «اثبات» و به معنای تغییر؛ نظیر ﴿یَمحوا اللهُ ما یَشاءُ ویُثبِتُ وعِندَهُ اُمُّ الکِتب/رعد:۳۹) لوح محو و اثبات به معنای لوح ابطال و احقاق نیست، بلکه لوح تغییر و تثبیت است: خداوند چیزی را دگرگون می‏کند یا ثابت نگه می‏دارد.
ج. در برابر «اِبصار» و به معنای اِخفاء؛ همچون ﴿وجَعَلنَا الَّیلَ والنَّهارَ ءایَتَینِ فَمَحَونا ءایَهَ الَّیلِ وجَعَلنا ءایَهَ النَّهارِ مُبصِرَهً لِتَبتَغوا فَضلًا مِن رَبِّکُم ولِتَعلَموا عَدَدَ السِّنینَ والحِسابَ وکُلَّ شی‏ءٍ فَصَّلنهُ تَفصیلااسرا:۱۲) چیز پنهان در عین خفا آیت الهی است، چنان که شی‏ء روشن و آشکار، در روشنایی‏اش نشان ذات خداوندی است.

  1. محدودیت علمی ظاهربینان

برپایه ﴿یَعلَمونَ ظهِرًا مِنَ الحَیوهِ الدُّنیا وهُم عَنِ الاءخِرَهِ هُم غفِلون/روم:۷ ) ظاهربینان در مسائل علمی، ظاهر دنیا را به مقدار توان خود می‏فهمند و گاهی به پرسش‏های فراوانی درباره ریزترین اجزا و موجودات عالم تا پهنه گسترده وپرراز و رمز و شگفت‏انگیز کهکشان‏ها و ستارگان پاسخ داده‏اند؛ امّا درباره باطن دنیا که با ابزار آزمایشگاهی شناخته نمی‏شوند، توفیقی نداشته‏اند. آنان تنها یک روی سکه نظام آفرینش را می‏بینند و از روی دیگر آن غافل‏اند، چنان‏که از معرفت هدف غایی علم و دانش در غفلت‏اند.

انسان به اندازه دانش خود طلب می‏کند؛ یعنی محدوده اراده هر کسی به اندازه سعه اندیشه اوست و تا چیزی را نشناسد، آن را نمی‏خواهد. اراده، جنبه عملی است؛ ولی به اندیشه (جنبه نظری) وابسته است. بر این اساس، ظاهربینان که دانش آن‏ها به امور دنیوی محدود است، تنها دنیا را می‏طلبند؛ اگر آخرت را هم می‏شناختند، آن را مانند دنیا درخواست می‏کردند. آنان تنها ظاهر دنیا را می‏بینند و از آخرت یعنی باطن دنیا غافل هستند، از این‏رو به آن ایمان نمی‏آورند

خدای سبحان درباره دنیاطلبی و گرایش عملی ظاهربینان می‏فرماید: ﴿فَاَعرِض عَن مَن تَوَلّی عَن ذِکرِنا ولَم یُرِد اِلاَّالحَیوهَ الدُّنیا ٭ ذلِکَ مَبلَغُهُم مِنَ العِلم/نجم:۲۹-۳۰)  یعنی دانش آن‏ها تنها به ظاهر دنیا می‏رسد و به باطن آن نمی‏رسد، ازاین‏رو همین ظاهر را می‏خواهند نه باطن را؛ و باید از آنان اعراض کرد، زیرا علمشان بالغ نیست. از دیدگاه قرآنی آنان لبیب نیستند، چون مغز عالم را ندیده‏اند: ﴿اَفَلا یَنظُرونَ اِلَی الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت ٭ واِلَی السَّماءِ کَیفَ رُفِعَت ٭ واِلَی الجِبالِ کَیفَ نُصِبَت/غاشیه:۱۷-۱۹) آری جامعه کنونی در علوم تجربی و شناخت پدیده‏های جهان پیشرفت حیرت‏انگیزی کرده است؛ امّا از لُبّ و درون پدیده‏ها اطّلاع دقیق ندارد، چرا که علوم تجربی در سه مرحله سیر افقی اشیا پژوهش می‏کند: ۱. فلان پدیده در گذشته چه بوده است. ۲. اکنون با چه ویژگی‏هایی وجود دارد. ۳. در آینده چگونه خواهد بود؛ امّا درباره سیر عمودی موجودات که چه کسی آن‏ها را آفرید و چرا آن‏ها را پدید آورده است، صلاحیت و توان بررسی ندارد، از این‏رو توغّل در علوم تجربی بدون انس با معارف الهی، دامی است که پیوسته انسان را با ابزار و اسباب عادی سرگرم و از تفکر و تدبّر در ژرفای هستی موجودات و ملکوت عالم غافل می‏سازد.

توضیح: هر موجودی سه نظام دارد:
الف. نظام درونی که به ابزار خاصی برای رسیدن به مقصدی مشخص مجهّز شده است.
ب. نظام فاعلی که به ذات اقدس خداوندی پایان می‏پذیرد، چون نخستین فاعل است
ج. نظام غایی یعنی مرحله‏ای که با رسیدن بدان، موجود آرام می‏گیرد
این سه نظام در استدلال حضرت موسی و هارون(علیهماالسلام) آمده است: ﴿قالَ رَبُّنَا الَّذی اَعطی کُلَّ شی‏ءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدی/طه:۵۰)  خدای سبحان نظام داخلی هر موجود و نیز ابزار لازم را به او داده و هر موجودی را با جهاز خاص و متناسب با آن آفریده و او را برای رسیدن به هدفش هدایت فرموده است، پس ربّ جهان همان بخشنده نظام داخلی است و همه نظام‏های فاعلی به او که «هو الأول» است ختم می‏شود، چنان‏که همه نظام‏های غایی به هدف بالذات پایان می‏پذیرد که «هو الاخر» است.

این نظام‏ها که نشانه‏های حق‏اند در یکایک موجودات و نیز در مجموع آن‏ها گویای نظمی حیرت‏انگیز در عالم آفرینش‏اند، از این رو می‏فرماید: ﴿اِنَّ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّیلِ والنَّهارِ ل‏ءایتٍ لاُولِی الاَلبب﴾. با تفکر در نظام درونی و بیرونی هر موجودی نشانه‏های اصل ذات خداوند، قدرت، علم، حیات، حکمت و اسما و اوصاف دیگر الهی را می‏توان یافت. به هر روی، خدای سبحان از اسرار عالم پرده برمی‏دارد و نظام فاعلی را که به «هو الأوّل» مربوط می‏شود همراه نظام غایی که به «هو الاخر» پیوند دارد، تبیین کرده و می‏فرماید که هدف آفرینش نظام کیهانی، عبادت جن و انس از یک‏سو و علم انسان به قدرت و علم خدا از سوی دیگر است: ﴿وما خَلَقتُ الجِنَّ والاِنسَ اِلاّلِیَعبُدون/ذاریات:۵۹) ﴿اَللهُ الَّذی خَلَقَ سَبعَ سَموتٍ ومِنَ الاَرضِ مِثلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الاَمرُ بَینَهُنَّ لِتَعلَموا اَنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شی‏ءٍ قَدیرٌ واَنَّ اللهَ قَد اَحاطَ بِکُلِّ شی‏ءٍ عِلما/طلاق:۱۲) این دو آیه، نشان می‏دهند که هدف از آفرینش جن و انس عابد شدن اینان است؛ نیز اینکه معبود باید معروف باشد و عابد باید عارف، تا بداند چگونه و چه کسی را می‏پرستد، پس جن و انس باید علیم و قدیر محض را بشناسند و او را بپرستند. طبق مفاد ﴿وهُوَ الَّذی خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ فی سِتَّهِ اَیّامٍ وکانَ عَرشُهُ عَلَی الماءِ لِیَبلُوَکُم اَیُّکُم اَحسَنُ عَمَلا/هود:۷)  آزمون جامعه بشری از اهداف (میانی) خلقت و منافعی است که بر آفرینش آن‏ها مترتّب می‏شود. انسان نائل به مقام عبودیت الهی به خوبی از عهده امتحان بر می‏آید، چنان که به دست‏آوردن یقین نیز حدّ عبادت نیست، بلکه فایده آن است: ﴿واعبُد رَبَّکَ حَتّی یَأتِیَکَ الیَقین/حجر:۹۹) یقین نیز مراحلی دارد که هر مرحله‏ای از آن زمینه رسیدن به مرحله بالاتر را فراهم می‏آورد و همه مراحلْ زیر پوشش علم مطلق و عبادتِ جامع قرار می‏گیرند.

  1. لبیب، عاقل و اولوا النّهی

در نگاه اهل معرفت هر یک از اوصاف «لبیب»، «عاقل» و «اولوا النّهی» شأنی از شئون عقل است.
از حضرت رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که «عقل» را از آن رو عقل می‏گویند که زانوی شهوت و غضب را عقال و از سرکشی آن جلوگیری می‏کند۱۳ ؛ یعنی مانع جهل علمی و جهالت عملی می‏شود.
«لبیب» که از لبّ (مغز) گرفته شده، از آن رو بر عاقل اطلاق می‏شود که او درون‏نگر است و مغز و ژرفای هستی موجودات را می‏بیند.
«اولوا النّهی» نیز با توجه به اشتقاق نُهی از نَهْی بیشتر از آن جهت گفته می‏شود که عقلْ آنان را از ارتکاب زشتی‏ها نهی می‏کند.
عقل را به سبب بازدارندگی‏اش «حِجْر» نیز می‏نامند و انسان عاقل «ذی حجر» است: ﴿هَل فی ذلِکَ قَسَمٌ لِذی حِجر/فجر:۵) یعنی حدّ و مرزی سنگچین شده دارد و همان‏گونه که زمین تحجیر شده از ورود بیگانگان باز می‏دارد، عقل نیز از ورود بدی‏ها و خروج و زدوده‏شدن خوبی‏ها جلوگیری می‏کند، به گونه‏ای که نه بیگانه می‏تواند در آن راه یابد و نه آشنا می‏تواند بیرون شود.
تذکّر: برخی از اهل معرفت عقل را کافی ندانسته و افزوده‏اند که عاصی، عاقل است؛ ولی از اولوا النهی نیست۱۴

گزیده تفسیر آیه ۱۹۱ سوره آل عمران

ویژگی های اولوالالباب
در سوره مبارکه «رعد» ویژگی‏های اخلاقی و اجتماعی «اولوا الألباب» چنین آمده است: ﴿اَفَمَن یَعلَمُ اَنَّما اُنزِلَ اِلَیکَ مِن رَبِّکَ الحَقُّ کَمَن هُوَ اَعمی اِنَّما یَتَذَکَّرُ اُولُوا الاَلبب ٭ اَلَّذینَ یُوفونَ بِعَهدِ اللهِ ولایَنقُضونَ المیثق ٭ والَّذینَ یَصِلونَ ما اَمَرَ اللهُ بِهِ اَن یوصَلَ ویَخشَونَ رَبَّهُم ویَخافونَ سوءَ الحِساب ٭ والَّذینَ صَبَرُوا ابتِغاءَ وجهِ رَبِّهِم واَقامُوا الصَّلوهَ واَنفَقوا مِمّا رَزَقنهُم سِرًّا وعَلانِیَهً ویَدرَءونَ بِالحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ اُولئِکَ لَهُم عُقبَی الدّار/رعد:۱۹-۲۲) و در آیه مورد بحث و آیات بعدی، ذکر، فکر و شکر آنان مطرح است: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلًا سُبحنَکَ فَقِنا عَذابَ النّار ٭ رَبَّنا اِنَّکَ مَن تُدخِلِ النّارَ فَقَد اَخزَیتَهُ … ٭ رَبَّنا اِنَّنا سَمِعنا مُنادِیًا یُنادی لِلاِیمن/ آل عمران: ۱۹۱)

جمع‏بندی این آیات نشان می‏دهد که «اولوا الألباب» نه تنها در باب اخلاق اجتماعی و ملکات فاضله دارای عدالت هستند، بلکه از لحاظ تهذیب روح و تزکیه نفس اهل تقوایند و برای سفر آخرت زاد و توشه برمی‏گیرند و نیز با پروردگار خود مناجات دارند.
لازم است عنایت شود که لبیب بودن، مقول به تشکیک است؛ یعنی همه کسانی که مشمول عنوان «اولوا الألباب»اند یکسان نیستند، بلکه برخی از آن‏ها در جریان قیادت امّت اسلامی و رهبری جامعه دینی برای ساختن مدینه فاضله لبیب‏ترند و بعضی در نجوای الهی و سحرخیزی. خلاصه، عدّه‏ای از آنان متخصّص در تعلیم کتاب و حکمت و گروهی از اینان در تزکیه نفوس، با اشتراک همه آن ذوات ستودنی در نصاب معتبر در داشتن لُبّ خدای سبحان در جای دیگر «اُولوا الألباب» را صاحبان «علم و عمل صالح» معرفی کرده است: ﴿فَبَشِّر عِباد ٭ اَلَّذینَ یَستَمِعونَ القَولَ فَیَتَّبِعونَ اَحسَنَهُ اُولئِکَ الَّذینَ هَدهُمُ اللهُ واُولئِکَ هُم اولوا الاَلبب/زمر:۱۷-۱۸) اولوا الألباب مکتب‏های گوناگون را بررسی و اندیشه‏های متضارب را تحلیل می‏کنند و از میان آن‏ها اَحسن و اَحقّ را برمی‏گزینند و آن‏گاه نه تنها آن را می‏فهمند، بلکه به‏آن ایمان نیز می‏آورند. تعبیر «اولوا الألباب» برای ضمیمه عمل صالح به علم صائب به کار رفته است، زیرا دانش نافع بستر عمل صالح را فراهم می‏آورد: ﴿وتَزَوَّدوا فَاِنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقوی واتَّقونِ یاُولِی الاَلبب/بقره:۱۹۷)در این آیه دو بار به تقوا امر شده است: بار اول تقوا به گونه مطلق و بار دوم تقوای مضاف به خداوند. روشن است که تقوای «الله» بالاترین درجه تقواست کسی که به خوف عقلی و قرب کامل الهی باریافت، منزّه از خوف نفسی خواهد بود، چون خود را مشاهده نمی‏کند تا خوف و رجای آن را ببیند.
….
پیوند ذکر و فکر
در آیه مورد بحث ذکر و فکر در کنار یکدیگر آمده‏اند: ﴿اَلَّذینَ یَذکُرونَ اللهَ قِیمًا وقُعودًا وعَلی جُنوبِهِم ویَتَفَکَّرونَ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرض﴾. اصولاً فکر آن‏گاه فکر صحیح است که به ذکر بینجامد، چنان‏که ذکر آن‏گاه سودمند است که در صحابت فکر باشد. کسی که در شناختِ افقی و سطحی پدیده‏های آفرینش پیشرفت‏هایی کرده است امّا اهل ذکر نیست، مشمول آیه شریفه ﴿یَعلَمونَ ظهِرًا مِنَ الحَیوهِ الدُّنیا وهُم عَنِ الاءخِرَهِ هُم غفِلون/روم:۷) خواهد بود؛ یعنی «لبیب» نیست، چون به لبّ و ملکوت جهان آفرینش راه نیافته است.
فخر رازی می‏گوید: علّت اینکه خداوند به فکر در خلق آسمان‏ها و زمین ترغیب کرده و به فکر در الله ترغیب نکرده است، آن است که ذات خداوند مورد فکر قرار نمی‏گیرد۱۵

سخن فخر رازی تام نیست، زیرا فکر در آفرینش آسمان‏ها و زمین برای آن است که به اثبات وجود حق تعالی و شناخت اسما و صفات او بینجامد، ازاین‏رو بعد از ﴿یَتَفَکَّرونَ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرض﴾ آمده است: ﴿رَبَّنا ماخَلَقتَ هذا بطِلا﴾. قلب پس از تفکر در آفرینش آسمان‏ها و زمین به عبث نبودن آن پی می‏برد و به خداوندی که هو الاخر است می‏اندیشد، پس قلب با تفکر در خلق، به تفکر در خالق (اوصاف و اسمای حسنای او) می‏رسد. تفکر در کنْه ذات حق تعالی در توان کسی نیست؛ ولی معرفت حق به‏مقدار واجب، دست یافتنی است، چنان که حضرت امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: لم یطلع العقول علی تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب معرفته  ؛ عقول را بر کنه صفات حق محیط و مسلّط نفرمود، زیرا صفات خداوند عین ذات اوست و هویّت خدا نامحدود و تفکر در متنِ موجود نامتناهی مقدور موجود امکانی و متناهی نیست؛ امّا مقدار واجب از معرفت را محجوب قرار نداده است، پس شناخت آن مقداری که مقدور عقول است واجب است و شناخت نامقدور برای عقول نیز واجب نیست.

شاید تکرار ﴿خَلقِ السَّموتِ والاَرض﴾ در آیه مورد بحث برای این باشد که آیه پیشین برهان توحید و مبدأ بود و این آیه استدلال بر معاد و مواقف آن است، زیرا در ادامه می‏فرماید: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلًا سُبحنَکَ فَقِنا عَذابَ النّار﴾؛ یعنی تو از انجام دادن کار باطل پیراسته‏ای؛ به یقین جهان هستی هدف دارد، پس ما را در آن دار القرار که هدف این جهان است، حفظ فرما.
لازم است به دو نکته عنایت شود: ۱. برای اهتمام به مطلب، اسم ظاهر تکرار شد، هرچند ضمیری که به سماوات و ارض برمی‏گشت کافی بود. ۲. برای کفایت امر، جریان لیل و نهار تکرار نشد.

کلمه ﴿هذا﴾ گاهی برای تعظیم و تجلیل و زمانی برای تحقیر و توهین به کار می‏رود؛ ولی در جمله ﴿ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ برای تعظیم و تجلیل است؛ همانند آیه شریفه ﴿اِنَّ هذا القُرءانَ یَهدی لِلَّتی هِی اَقوَم/اسرا:۹) در ادبیات فارسی هم گفته می‏شود «این مرد الهی» و «این مرد بزرگ» که واژه «این» برای تعظیم وتجلیل است.

نکته ظریفی که عدّه‏ای از مفسران، مانند امین الاسلام طبرسی۱۷  وعلاّمه طباطبایی۱۸ بدان اشاره فرموده‏اند، این است که اولوا الألباب نمی‏گویند «ما خلقت هذه» یا «هؤلاء» (این امور)، چون عقیده دارند که جهان هستی یک واحد بیش نیست: ﴿وما اَمرُنا اِلاّوحِدَه/قمر:۵۰) زیرا نظم و هماهنگی حاکم بر جهانِ آفرینش تکوینی و حقیقی است؛ نه اعتباری تا با کثرت حقیقی سازگار باشد وحدت اعتباری و کثرت حقیقی . این جهان هماهنگ ویکپارچه، یک فیض ذات اقدس خداوندی و یک فروغ رخ ساقی است و باطل نیست.

هدف اولوا الألباب از تفکر
اولوا الألباب» کسانی‏اند که بر اثر ذکر مستمر به معاد اعتقاد راسخ می‏یابند و آن را با زبانِ زمزمه و آهنگ مناجات چنین بیان می‏دارند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلًا سُبحنَکَ فَقِنا عَذابَ النّار ٭ رَبَّنا اِنَّکَ مَن تُدخِلِ النّارَ فَقَد اَخزَیتَهُ وما لِلظّلِمینَ مِن اَنصار/آل عمران:۱۹۱-۱۹۲) آنان نمی‏خواهند از راه تفکر در آفرینش آسمان‏ها و زمین وجود مبدأ و توحید آن را ثابت کنند؛ آن‏گونه که در التبیان ۱۹ یا مجمع البیان۲۰ آمده است، زیرا اولوا الالباب اصل آفرینش آسمان‏ها و زمین را فعل خدا می‏دانند و از اثبات مبدأ و وحدت آن فارغ‏اند و در تفکرشان درباره نظام کیهانی در پی ادراک هدفمند بودن نظام هستی و فهم معادند.

از راه‏های اثبات معاد، یکی طریق اولوا الالباب است؛ یعنی تفکر در خلقت آسمان‏ها و زمین و رسیدن به مبدأ، معاد و راه و راهنما؛ و دیگری، راه وحی است: پس از اثبات خدا و نیز اثبات حقانیت مدّعی نبوّت با معجزه، پیامبر از طریق آیات الهی از معاد خبر می‏دهد. غرض آنکه معاد را هم می‏توان با برهان عقلی ثابت کرد و هم با دلیل معتبر نقلی، چنان‏که بسیاری از مسائل جزئی معاد را فقط نقل معتبر ثابت می‏کند، زیرا عقل در امور جزئی دخالت ندارد.

در آیات مورد بحث، که ناظر به طریق اولوا الالباب است، نخست اثبات مبدأ مطرح شده است: ﴿اِنَّ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّیلِ والنَّهارِ ل‏ءایتٍ لاُولِی الاَلبب/آل عمران:۱۹۰)  و آن‏گاه اثبات معاد: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلًا سُبحنَکَ فَقِنا عَذابَ النّار/آل عمران﴾. وقتی مقصد و هدف یقینی شد، حتماً راه به‏سوی آن هست که همان صراط مستقیم باشد، وگرنه مقصد بی‏راه یاوه است؛ و چون راه وجوددارد، راهنما هم موجود است. پیام راهنما را اولواالالباب شنیده و چنین می‏گویند: ﴿رَبَّنا اِنَّنا سَمِعنا مُنادِیًا یُنادی لِلاِیمنِ اَن ءامِنوا بِرَبِّکُم فَءامَنّا/آل عمران:۱۹۳) چون اولواالالباب اهل معرفت و تحقیق‏اند، ندای رهبران الهی را احسن الاقوال می‏یابند و به آن ایمان می‏آورند و از آن پیروی کرده و می‏کنند

معنای باطل
«باطل» در مقابل حق، چیزی است که یا اصلاً وجود ندارد؛ یا هست امّا بی‏هدف است، زیرا حق یا به معنای موجود مطلق و ثابت محض و باطل به معنای معدوم و ناثابت است. ثبوت مرادف وجود است یا به معنای هدفدار بودن است و باطل یعنی بی‏هدف. مثال برای معنای نخست اینکه مُعتَقَد مشرکان باطل است؛ نه بدین معنا که مُعْتَقَد آن‏ها وجود دارد ولی به هدف نمی‏رسد، بلکه معتقد آن‏ها یعنی شریک خدا که مشرکان بدان باور دارند، اصلاً وجود ندارد.

مثال برای معنای دوم باطل اینکه عبادت بت‏پرستان بی‏هدف بوده و مانندکف روی آب یا فریب سراب را خوردن است.۲۱

خدای سبحان برای باطل به معنای بی‏هدف «زَبَد» (کف) را مثال زده است: (کَذلِکَ یَضرِبُ اللهُ الحَقَّ والبطِلَ فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذهَبُ جُفاءً واَمّا ما یَنفَعُ النّاسَ فَیَمکُثُ فِی الاَرضِ کَذلِکَ یَضرِبُ اللهُ الاَمثال/رعد:۱۷)

نکته درخور ذکر اینکه اگر چیزی وجود یافت که هستی آن عین ذاتش نیست، به یقین هدف نیز خواهد داشت، همان‏گونه که حتماً فاعل نیز دارد؛ حتی بازی نیز بدون هدف نیست؛ ولی هدف یا خیالی است یا وهمی یا عقلی، چون ممکن حتماً دارای مبدأ فاعلی و غایی است؛ اگر چیزی در خارج موجود شد، به یقین، دارای مبدأ فاعلی است، هرچند فاعل آن مبدأ شهوت یا غضب باشد؛ و نیز لابدّ هدف دارد، گرچه غایت آن وهمی یا خیالی باشد، پس کار اختیاری که باطل محض باشد یعنی بی‏هدف صرف اصلاً یافت نمی‏شود، چنان‏که بی‏مبدأ فاعلی نیز یافت نخواهد شد. البته کاری که مبدأ آن شهوت یا غضب بوده، یا غایت آن وهمی یا خیالی باشد، نسبت به مبدأ عقلی و هدف معقول، باطل یعنی بی‏هدف است.

دنیا نیز که بازیچه‏ای بیش نیست، برای دنیاگرایان مختال و خیالپرداز هدف است؛ امّا برای تأمین نیازهای فطری، حیات ابدی و خواسته‏های عقل توان پاسخگویی ندارد، از این رو دنیاگرایی پوچی و بی‏هدفی است، هرچند که حیات دنیا مَتْجَر اولیای الهی است۲۲. تفاوت اساسی دنیای محمود و مذموم قبلاً بیان شد.

به هر روی، خردمندان و متفکران اهل ذکر، مجموعه جهان آفرینش را نظامدار و هدفمند می‏بینند که در مسیر رسیدن به هدف خود، یعنی «دار القرار» در حرکت و تکاپوست، از همین‏رو می‏گویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ یعنی دار القرار، منزلگاه و حساب و کتابی هست و نظام کنونی به آن مقصد می‏رسد و در ادامه می‏گویند: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾

اگر دار القرار نمی‏بود، این مجموعه هدف نداشت، در حالی که هر واحدی از این مجموعه و نیز کلّ مجموعه دارای هدف است.

این برهان، برای معاد است نه مبدأ، چون پیامبران الهی(علیهم‌السلام) همواره با مردمی روبه‏رو بوده‏اند که منکر معاد امّا معتقد به اصل مبدأ بوده‏اند، گرچه به ارباب متعدد و متفرق عقیده داشته‏اند: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ لَیَقولُنَّ الله /لقمان:۲۵)﴿لَیَقولُنَّ خَلَقَهُنَّ العَزیزُ العَلیم/زخرف:۹) نه به «رب العالمین» بی‏انباز که موحّدان به آن معتقدند.

عبودیّت نیز به مسئله ربوبیّت بستگی دارد: با روشن شدن توحید ربوبی، توحید عبادی نیز آشکار می‏شود.

شخص معتقد به مبدأ اگر معاد را نپذیرد، رها می‏ماند، زیرا برابر باورش حساب و کتابی در کار نخواهد بود و هیچ‏کسی در برابر کارهای فردی و جمعی خود مسئول نیست، در حالی که دسته‏ای از آیات قرآن کریم، عبث ۲۳ و باطل۲۴ و بازیچه۲۵ سُدی ۲۶ (یاوه) بودن نظام آفرینش را به گونه مطلق نفی می‏کنند و پاره‏ای دیگر، حق بودن نظام خلقت را ثابت می‏کنند. به دیگر سخن، آیاتی که بر هدفمند بودن نظام آفرینش دلالت دارند به لحاظ سلبی یا اثباتی بودن لسان آن‏ها، دو دسته‏اند:

در دسته‏ای از آیاتِ قرآن کریم به شکل سلب از هدفمند بودن نظام آفرینش سخن رفته است؛ مانند:

  1. آیاتی که «لعب» و نیز «لهو» بودن نظام آفرینش را نفی می‏کنند؛ مانند ﴿وما خَلَقنَا السَّماءَ والاَرضَ وما بَینَهُما لعِبین ٭ لَو اَرَدنا اَن نَتَّخِذَ لَهوًا لاَتَّخَذنهُ مِن لَدُنّا اِن کُنّا فعِلین/انبیا:۱۶-۱۷) این گروه از آیات، هم برای اثبات ربوبیّت‏اند و هم برای اثبات معاد.
  2. آیاتی که «عبث» بودن نظام آفرینش را نفی می‏کنند؛ نظیر ﴿اَفَحَسِبتُم اَنَّما خَلَقنکُم عَبَثًا واَنَّکُم اِلَینا لاتُرجَعون/مومنون:۱۱۵) خلقت انسان هدفمند است و هدف آفرینش وی، بازگشت او به سوی خدا یعنی معاد است.
  3. آیاتی که «باطل» بودن نظام آفرینش را نفی می‏کنند؛ همچون ﴿وما خَلَقنَا السَّماءَ والاَرضَ وما بَینَهُما بطِلًا ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَروا فَوَیلٌ لِلَّذینَ کَفَروا مِنَ النّار ٭ اَم نَجعَلُ الَّذینَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصّلِحتِ کالمُفسِدینَ فِی الاَرضِ اَم نَجعَلُ المُتَّقینَ کالفُجّار/ص:۲۷-۲۸) کافر عالَم را باطل می‏پندارد؛ لیکن باطل در مقابل حق نه باطل به معنای سُست، آن‏گونه که واحدی گفته و فخر رازی پذیرفته است۲۷ ، زیرا کافر با نگرش علمی و تجربی خود به اتقان و استحکام عالم اعتقاد دارد و نیز می‏تواند با معادلات متقن ریاضی درباره استحکام جهان بیندیشد، بنابراین باطل‏نگری کافران درباره جهان به معنای سست پنداشتن آن نیست، بلکه به معنای عدم ثبوت معاد است: ﴿وقالوا ما هِی اِلاّحَیاتُنَا الدُّنیا نَموتُ ونَحیا وما یُهلِکُنا اِلاَّالدَّهرُ وما لَهُم بِذلِکَ مِن عِلمٍ اِن هُم اِلاّیَظُنّون/جاثیه:۲۴) خدای سبحان این نگرش باطل‏پنداری را ظنّ کافران می‏داند و آنان را به آتش دوزخ تهدید می‏کند. اگر آن‏گونه که کافر می‏پندارد، معاد حق نباشد، خوبان و بدان یکسان خواهند بود، زیرا هر دو با مرگ از بین می‏روند و نابود می‏شوند و معدوم‏ها تمایزی از یکدیگر ندارند. خدای سبحان در ردّ پندار کافران می‏فرماید: ﴿اَم نَجعَلُ الَّذینَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصّلِحتِ کالمُفسِدینَ فِی الاَرضِ اَم نَجعَلُ المُتَّقینَ کالفُجّار/ص:۲۸) ﴿اَم حَسِبَ الَّذینَ اجتَرَحوا السَّیِّءاتِ اَن نَجعَلَهُم کالَّذینَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ سَواءً مَحیاهُم ومَماتُهُم ساءَ ما یَحکُمون/جاثیه:۲۱)
  4. آیاتی که «سُدی» و یاوه و بیهوده بودن را از عالم نفی می‏کنند: ﴿اَیَحسَبُ الاِنسنُ اَن یُترَکَ سُدی ٭ اَلَم یَکُ نُطفَهً مِن مَنی یُمنی ٭ ثُمَّ کانَ عَلَقَهً فَخَلَقَ فَسَوّی ٭ فَجَعَلَ مِنهُ الزَّوجَینِ الذَّکَرَ والاُنثی ٭ اَلَیسَ ذلِکَ بِقدِرٍ عَلی اَن یُحیِی المَوتی/قیامت:۳۶-۴۰) این آیات، با زبان نفی سُدی، معاد را ثابت می‏کنند. «اولوا الألباب» نیز با تفکر در آفرینش می‏گویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾

این چهار دسته، لسان «سلبی» داشتند و ممکن است تعبیرات مشابهی یافت شود.

دسته‏ای دیگر از آیات به زبان اثباتی دلالت دارند که عالم به حق آفریده شده است و هر چیزی که حق باشد، هدف دارد، وگرنه باطل خواهد بود: ﴿ما خَلَقنهُما اِلاّبِالحَقِّ ولکِنَّ اَکثَرَهُم لایَعلَمون ٭ اِنَّ یَومَ الفَصلِ میقتُهُم اَجمَعین/دخان:۳۹-۴۰)  باء در کلمه ﴿بِالحَقّ﴾ یا به معنای مصاحبت است یا ملابست؛ یعنی حقْ آسمان‏ها و زمین را همراهی می‏کند؛ یا آسمان‏ها و زمین پیچیده در حق هستند. روز جداسازی: ﴿یَومَ الفَصل﴾ همان روزی است که خداوند درباره‏اش فرموده است: ﴿وامتزوا الیَومَ اَیُّهَا المُجرِمون/یس:۵۹) ﴿اَم حَسِبَ الَّذینَ اجتَرَحوا السَّیِّءاتِ اَن نَجعَلَهُم کالَّذینَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ سَواءً مَحیاهُم ومَماتُهُم ساءَ ما یَحکُمون ٭ وخَلَقَ اللهُ السَّموتِ والاَرضَ بِالحَقِّ ولِتُجزی کُلُّ نَفسٍ بِما کَسَبَت وهُم لایُظلَمون/جاثیه:۲۱-۲۲) یعنی آسمان‏ها و زمین به حق آفریده شده‏اند.

دقت در آیه مزبور به خوبی روشن می‏سازد که چرا اولوا الألباب بعد از ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾، گفته‏اند: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾.

چگونگی افعال خدا
«اشاعره» خدا را «فعّال ما یشاء» می‏پندارند و کارهایش را معلّل به حِکَم ومصالح نمی‏دانند؛ ولی «معتزله» عقل را در تشخیص حسن و قبح فعلی مستقل دانسته و اعتقاد دارند که به حکم عقل، خداوند «باید» فعل حَسَن انجام بدهد (یجب علی الله) و انجام می‏دهد و نیز خداوند فعل قبیح را «نباید» انجام بدهد و انجام نمی‏دهد (یمتنع علی الله). آنان برای معلّل به حِکَم و مصالح وحکیمانه بودن کارهای خدا به آیه مورد بحث استدلال کرده‏اند.

از دیدگاه «امامیّه» که معتقد به حسن و قبح عقلی‏اند، تعبیری چون «یجب علی الله» و «یمتنع علی الله» صحیح نیست، بلکه باید گفت «یجب عن الله» و«یمتنع عن الله»؛ یعنی خداوند به یقین کار حَسَن انجام می‏دهد؛ نه اینکه باید انجام بدهد و نیز کار قبیح را حتماً نمی‏کند؛ نه اینکه نباید بکند، زیرا چیزی برخدا حاکم نیست.

فخر رازی نظریه معتزله را نمی‏پذیرد و می‏گوید: معتزله به جمله ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ بر معلّل بودن و باطل نبودن فعل خدا استدلال کرده‏اند. براین اساس، کارهای خدا برای حفظ مصالح و منافع است و اگر مصالح ومنافعی در آفرینش آسمان و زمین نباشد، باطل خواهد بود و «اولوا الألباب» با تفکر در آسمان‏ها و زمین در می‏یابند که مصالح، منافع و اسراری در آفرینش آسمان‏ها و زمین هست و بطلانی در آفرینش آن‏ها راه ندارد.

وی پس از نقل استدلال معتزله پاسخ آن را از «واحدی» چنین می‏آورد: باطل به دو معناست:

  1.  همان‏گونه که معتزله گفته‏اند، چیزی است که دارای هدف نبوده و مصلحتی بر آن مترتّب نیست؛ در مقابلِ «صواب» که چیز هدفدار و دارای مصلحت است.
  2. چیزی که سست، موهون و ناپایدار باشد. اولوا الألباب که با تفکر به‏آسمان‏ها و زمین می‏نگرند، نظام آفرینش را سست و موهون و ناپایدار نمی‏بینند، از این‏رو می‏گویند: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾، چنان که خداوند فرموده است: هر چه به آسمان‏ها و زمین بنگرید، هیچ‏گونه فطور و سستی در آن نخواهید دید: ﴿ما تَری فی خَلقِ الرَّحمنِ مِن تَفوُت / ملک:۳)

فخر رازی نقدی را که به معنای دوم باطل وارد شده است چنین تقریر می‏کند: اگر منظور از ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ این باشد که آسمان‏ها و زمین را سست و موهون نیافریدی بلکه متقن و محکم خلق کردی، این مطلب روشن است و چندان به تفکر و ذکر نیاز ندارد، تا اولوا الألباب بعد از ذکر و فکر بگویند ﴿ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾. افزون بر آن، تنزیهِ (سُبحنَک﴾ و تفریعِ ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾ با موهون نبودن نظام آفرینش هیچ‏گونه ارتباطی ندارد.

ولی اگر باطل به معنای اوّل (چیز بی‏هدف) تفسیر شود و مفاد ﴿ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ را هدفمند بودن جهان هستی و اثبات «معاد» بدانیم و معلوم شود که عدّه‏ای معذّب و گروهی متنعّم هستند، اصل و فرع، هر یک در جای خود قرار می‏گیرند.

فخر رازی پس از نقل کلام واحدی به عنوان پاسخ اصلی می‏گوید: موجود یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود؛ و جز خدا هر موجودی ممکن و محتاج است و باید به واجب ختم شود. بر این اساس، خیرات و شرور همه به خدا پایان می‏پذیرند و با این مقدّمات، «جبر» ثابت می‏شود. خدا در مِلک و مُلک خود هر کار بخواهد می‏کند و هر چه کند، صواب و خیر و حکمت   است۲۸  و این، معنای باطل نبودن نظام کیهانی است.

در پاسخ فخر رازی می‏توان گفت همه چیز به خدا اسناد دارد؛ امّا با حفظ مبادی آن؛ مثلاً جمادات و نیز گیاهان با مبادی و علل و اسباب آن‏ها به خدا ربط دارند؛ حیوانات با مبادی حیوانی‏شان و انسان نیز با مبادی انسانی‏اش، یعنی با حفظ تصوّر، تصدیق، اختیار و اراده به خدا اسناد دارند، پس کارهای انسان که جنبه وجودی دارند، به خدا اسناد دارند؛ امّا از طریق اختیار انسان؛ یعنی کار انسان از راه اختیارش به مبادی عالی ارتباط پیدا می‏کند.

خلاصه: اوّلاً هر موجود ممکنی به واجب می‏رسد؛ ثانیاً انسان مختار است نه مجبور؛ ثالثاً انسان نسبت به کارهای خود مکلّف است و بر پایه «تفویض» یا «جبر» انتخاب نمی‏کند؛ رابعاً تمام کارهای انسان از راه اختیار او به مبدأ می‏رسد.

آری جبر عِلّی حق است و آن غیر از جبر در برابر تفویض است: همه کارها بالضروره به خدا ختم می‏شود، زیرا هر ممکنی با حفظ مبادی مربوط به خود باید به خدا برسد و انسان نیز با اختیار و اندیشه، (با حسن اختیار یا سوء اختیار) راهی را بر می‏گزیند و برگزیده‏اش به مبادی عالی ختم می‏شود، تا به خدای متعالی برسد.

این، پاسخی عقلی به استدلال فخر رازی است؛ امّا آیه مورد بحث درباره اثبات وجود حق تعالی یا ربوبیت یا علم و حکمت او نیست، بلکه برای پی‏بردن به علت غایی و اثبات معاد است.

قرآن کریم با بررسی نظام سماوات و ارض دوگونه استدلال می‏کند: گاه می‏گوید این نظم ناظمی دارد که استدلال برای مبدأ است و زمانی می‏گوید این  نظم برای هدف و مقصودی است که استدلال برای معاد است. آیه مورد بحث از نوع دوم است؛ یعنی اولوا الالباب با تفکر در آسمان و زمین نمی‏خواهند به وجود خدا پی ببرند. اصل وجود خدا برای آن‏ها مفروغ عنه است. می‏خواهند در بررسی نظام داخلی به هدف آن برسند و بگویند خدایا! این نظام زیبا باطل آفریده نشده است. برای نشئه دیگری به نام دار القرار آفریده شده، پس ما را از عذاب نار محفوظ بدار: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾.

اولوا الالباب هنگامی که به نظم خیره کننده نظام هستی پی می‏برند، به این حقیقت دست می‏یابند که نظم حکیمانه عالم هدفمند است؛ مثلاً پارچه‏ای که به گونه‏ای زیبا و منظم بافته شده و به صورت پیراهنی درآمده است، هم نشان بافنده آن است و هم نشانه هدفمند بودن آن، در حالی که نخ‏های نامنظم گره خورده تنها می‏توانند نظام فاعلی را ثابت کنند؛ نه نظام غایی و هدفمند بودن را.

از آنجا که وجود مبدأ آفرینش برای اولوا الألباب روشن است، آنان با تعمّق در نظام داخلی جهان آفرینش و تفکر در نظام حکیمانه آن، به نظام غایی و هدفمند بودن عالم پی می‏برند.

تفکر جداگانه در هر یک از اجزای عالم و پی بردن به نظم داخلی آن‏ها نیز انسان را به هدفمند بودن آن جزء می‏رساند؛ امّا برای رسیدن به هدف غایی آفرینش باید مجموعه نظام را که واحدی حقیقی است، متفکرانه بررسی کرد.

معلّل بودن افعال الهی به حِکَم و مصالح
چنان که گذشت اشاعره افعال خدا را معلّل نمی‏دانند؛ ولی معتزله افعال خدا را معلّل به حِکم و مصالح می‏دانند و به جمله  ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾ تمسّک می‏کنند.

فخر رازی در برابر معتزله به ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾ تمسّک کرده است، تا نشان دهد کارهای خدا تابع مصالح و مفاسد نیست، بلکه هر چه کند، مصلحت است و مصلحتی مقدّم بر کار خدا وجود ندارد، تا فعل خدا با آن هماهنگ شود؛ حتی شاید اولوا الالباب را که از مؤمنان آگاه و عامل‏اند (عادل)، به عذاب و خواری مبتلا فرماید، از این‏رو آنان از خدا چنین می‏خواهند: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾، چنان که ابراهیم خلیل(علیه‌السلام) نیز در دعایش عرض کرد: ﴿والَّذی اَطمَعُ اَن یَغفِرَ لی خَطیَتی یَومَ الدّین ٭ … ولاتُخزِنی یَومَ یُبعَثون/ شعرا:۸۲-۸۷)

سخن فخر رازی نادرست است، زیرا خداوند به پیامبران و اولیای الهی و مؤمنانِ با ذکر، دعا، ثنا و امثال آن‏ها وعده مصونیت داده است و به یقین خلف وعده نمی‏کند، پس وقتی به مؤمن بهشت را وعده می‏دهد، هرگز او را به جهنّم نمی‏برد.

باور معتزله نیز که «خدا باید مؤمنان را به بهشت ببرد و نباید به جهنّم ببرد»، نادرست است، زیرا هرگز کار خدا محکوم بایدها و نبایدهای عقل بشر نیست. آری عقل، حسن و قبح را می‏فهمد و نیز درمی‏یابد که حَسَن از خداست و قبیح از خدا نیست؛ ولی «یجب عن الله» و «یمتنع عن الله» است؛ نه «یجب علی الله» و «یمتنع علی الله»، چون هر چه در جهانِ امکانی یافت شود، فعل واجب است و فعل واجب، حاکم بر او نخواهد بود. بر این اساس، به یقین خداوند مؤمن را به جهنّم نخواهد برد؛ نه اینکه نباید ببرد؛ یا باید نبرد؛ و نیز قطعاً او را به بهشت خواهد برد؛ نه اینکه باید ببرد.

اشارات و لطایف

  1. برتری آیات انفسی بر آفاقی

فخر رازی می‏گوید: سراسر عالم، آیات و نشانه‏های الهی است: آیات آفاقی و آیات اَنفسی؛ و آیات آفاقی مهم‏تر از آیات اَنفسی است، زیرا ظاهر آیه  (لَخَلقُ السَّموتِ والاَرضِ اَکبَرُ مِن خَلقِ النّاس/غافر:۵۷) این است که خلق آسمان‏ها و زمین که از آن به آیات آفاقی یاد می‏شود، مهم‏تر از خلق انسان، یا ﴿ النّاس﴾ است، از این‏رو خداوند آیات آفاقی را ذکر فرمود.۲۹

در نقد ترجیح مطرح در سخن فخر رازی و مستند آن می‏توان گفت آری آیات الهی دو قسم آفاقی و انفسی‏اند: ﴿وفِی الاَرضِ ءایتٌ لِلموقِنین ٭ وفی اَنفُسِکُم اَفَلا تُبصِرون /ذاریات:۲۰-۲۱) ﴿سَنُریهِم ءایتِنا فِی‏الاءفاقِ وفی اَنفُسِهِم /فصلت:۵۳)  امّا اثبات مهم‏تر بودن آیات آفاقی از اَنفسی به دلیل آیه ﴿لَخَلقُ السَّموتِ والاَرضِ اَکبَرُ مِن خَلقِ النّاس﴾ آسان نیست، زیرا اولاً انسانی که امین وحی الهی است، به مراتب از آسمان‏ها و زمین برتر است: امین الله توانی دارد که آسمان‏ها و زمین آن را ندارند: ﴿اِنّا عَرَضنَا الاَمانَهَ عَلَی السَّموتِ والاَرضِ والجِبالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها واَشفَقنَ مِنها وحَمَلَهَا الاِنسن/ احزاب:۷۲)

می‏توان گفت آیاتی که از آن‏ها برداشت می‏شود که آفرینش آسمان‏ها و زمین از خلقت انسان بزرگ‏تر است، ناظر به انسان‏های معمولی متعارف است نه انسان‏های کامل. آری آسمان‏ها و زمین و کوه‏ها از انسان بی‏معنویّت سنگین‏تر و مهم‏ترند، چنان که خدای سبحان درباره انسان متکبّر می‏فرماید: ﴿ولاتَمشِ فِی الاَرضِ مَرَحًا اِنَّکَ لَن تَخرِقَ الاَرضَ ولَن تَبلُغَ الجِبالَ طولا/ اسرا:۳۷)

﴿ءَاَنتُم اَشَدُّ خَلقًا اَمِ السَّماءُ بَنها/نازعات:۲۷)  ﴿لَخَلقُ السَّموتِ والاَرضِ اَکبَرُ مِن خَلقِ النّاس/غافر:۵۷)  امّا این به معنای مهم‏تر بودن آیات آفاقی بر آیات انفسی نیست و به قول مطلق نمی‏توان گفت قرآن کریم آیات آفاقی را مهم‏تر و شریف‏تر از آیات انفسی می‏داند.

ثانیاً می‏توان ادعا کرد که آیه درباره جنبه خلق انسان است نه مرتبه امر او. آری در مقایسه با مرتبه خلق انسان، خلق آسمان‏ها و زمین اکبر است؛ ولی در مقایسه با جنبه امر او: ﴿اَلا لَهُ الخَلقُ والاَمر / اعراف:۵۴) ﴿قُلِ الرّوحُ مِن اَمرِ رَبّی / اسرا:۸۵)  این سنجش نیامده است، بلکه می‏توان گفت همه موجودهای ممکنْ تحت اشراف خلیفه خدایند و هرگز موجودی که مورد جعل خلافت نیست همتای خلیفه خدا نیست.

ثالثاً خدای سبحان فرموده است: ﴿یاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا عَلَیکُم اَنفُسَکُم / مائده:۱۰۵) یعنی مواظب جانتان باشید که آیات آن از آیات آفاقی به مراتب بالاتر است.

رابعاً معنای ﴿ویَتَفَکَّرونَ فی خَلقِ السَّموتِ والاَرض﴾ تقابل بین آیات آفاقی و آیات اَنفسی نیست، زیرا هرگاه سخن از آفرینش آسمان‏ها و زمین است، موجودات و پدیده‏های درون آسمان و زمین را نیز شامل می‏شود، چون از مجموعه نظام آفرینشی سخن می‏گوید که آیات انفسی نیز جزو آن است. نصیب متفاوت لبیبان تجربی، تجریدی و شهودی

انسان و جهان نسبت به هم متعادل‏اند. برخی جهان را انسان کبیر و انسان را جهان اکبر می‏دانند و بعضی جهان را انسان کبیر و انسان را جهان صغیر می‏یابند. به هر روی، برای تفهیم هر یک، تمثیل به دیگری سودمند است.

انسان دارای اعضا و جوارح و جوانح فراوانی است که هر یک راز و رمز خاص خود را به همراه دارد؛ سلامت و مرض هر عضو فنّ ویژه خویش را می‏طلبد. متخصّص هر عضوی از نظم حکیمانه همان جزء باخبر و اگر گرفتار حسّ آفِل و تجربه فائل نشود و لبیبانه در آن فنّ غوص کند، گوهری که استخراج می‏کند این است: ﴿رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا﴾. اعضای پیکر وسیع جهان نیز همین‏گونه است. نه لازم است کسی متخصص تمام اعضا و جوارح انسان شود و نه معتبر است که کسی فنون فراوان دانش‏های کیهانی را فراگیرد، چون لبیب این هوشیاری را دارد که با پژوهش در یک رشته، رشته‏دار را بشناسد و از دو سوی به آن محبوب دل ببندد؛ هم در توحید مبدأ و هم در توحید معاد، زیرا متن سلسله بیانگر آغاز و انجامِ خود است.

تفاوت کارشناسان علمی، فلسفی و عرفانی در این است که یکی با پای حسّ و تجربه بخش کوچک را ارزیابی می‏کند و دیگری با پای عقل تجریدی صحنه بزرگ‏تری را می‏پیماید و سومی با شهود عرفانی، محبوبی را که متجلّی در مظاهر آفرینش است به مقدار معرفت حضوری خود می‏یابد: الحمد لله المتجلّی لخلقه بخلقه ۳۰

سهم برخی از لبیبان تجربی، احساس مظهر است و میراث بعضی از   لبیبان تجریدی، فهم آن است و نصیب اَوْحَدی از لبیبان شهودی، رؤیت ظاهر در این مظاهر است. طوبی لهم و حُسن مآبٍ!

ثمره این راه‏های گوناگون نیایش‏های متنوع است؛ بعضی برای رهایی از نار دوزخ می‏گویند: ﴿فَقِنا عَذابَ النّار﴾ و برخی برای نجات از ﴿نارُ اللهِ الموقَدَه ٭ اَلَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَفءِدَه / همزه:۶-۷) چنان درخواستی دارند و عدّه‏ای برای رهایی از هجران، هبنی صبرت علی حرّ نارک فکیف أصبر عن النظر إلی .. ۳۱ می‏گویند و این اثرِ همان تشکیک حقیقت لبیب بودن است که درجات گونه‏گون دارد. لبیبِ لطیفه قرآنی برتر از لبیب اشارتی آن است.

 تفسیر المیزان- علامه محمد حسین طباطبائی

گویا مراد از خلق کیفیت وجود و آثار و افعال از حرکت و سکون و دگرگونی هاى آسمان و زمین باشد نه پیدایش آنها، در نتیجه خلقت آسمانها و زمین و اختلاف لیل و نهار مشتمل بر بیشتر آیات محسوسه خداى تعالى است

معنی اولی الالباب( ذیل تفسیر آیه۷ آل عمران المیزان):

کلمه (الباب) جمع لب (بضمه لام و تشدید باء) است، و لب به معناى عقل صاف و خالص از شوائب است.

و خداى تعالى در مواردى در کلام مجیدش، صاحبان چنین عقلى را ستوده، و فرموده : (و الذین اجتنبوا الطاغوت ان یعبدوها و انابوا الى اللّه لهم البشرى فبشر عباد، الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هدیهم اللّه و اولئک هم اولوا الالباب ).

و نیز فرموده : (ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولى الالباب، الذین یذکرون اللّه قیاما و قعودا و على جنوبهم ). که در آیه اول ایشان را به اجتناب از پرستش طاغوت، و برگشت بسوى خدا و شنیدن هر سخن، و عمل کردن به بهترین آن، ستوده و مى فرماید اینان هستند که خدا هدایت شان کرده، و آنها صاحبان عقل هستند.

و در آیه دوم فرمود: در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز براى صاحبان لب نشانه هائى است، همان کسانى که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو یاد مى کنند، و این یاد کردن در هر حال، و لوازم آن که همان تذلل و خشوع باشد، همان انابه اى است که موجب تذکر آنان به آیات خدا و انتقالشان به معارف حقه است، همچنان که مى بینیم یکجا فرمود: (و ما یتذکر الا من ینیب) و جاى دیگر مى فرماید: (و ما یذکر الا اولوا الالباب ).پس معلوم مى شود اولوا الالباب همان کسانى هستند که انابه دارند.

” الّذین یذکرون اللّه قیاما و قعودا…”یعنى کسانى که خداى تعالى را در همه احوال یاد مى کنند (چه در حال قیام و چه قعود و چه دراز کشیده ) و اما معناى ذکر و تفکر قبلا گذشت و حاصل معناى دو آیه این است : نظر کردن و اندیشیدن در آیات آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز در نظر کننده و اندیشنده ذکر دائمى از خدا را پدید آورد و در نتیجه صاحبان این نظر و اندیشه دیگر در هیچ حالى خدا را فراموش نمى کنند، و نیز باعث مى شود که در خلقت آسمانها و زمین تفکر کنند، و به این وسیله متوجه شوند که خداى تعالى بزودى آنان را مبعوث خواهد کرد، و به همین جهت از خداى تعالى درخواست رحمتش را نموده و از او مى خواهند وعده اى را که داده، در حق آنان تحقق بخشد.

” ربّنا ما خلقت هذا باطلا…” در این جمله، با کلمه (هذا) (با اینکه مفرد مذکر است ) اشاره شده به آسمانها و زمین، با اینکه (السموات ) جمع و مؤ نث است و این به خاطر آن بوده که غرض در این مناجات اشاره به یک یک آسمانها جداى از هم نبده بلکه اشاره به جهت جامع آنها، یعنى مخلوقیت آنها بوده و آسمانها و زمین در مخلوق بودن واحدند، و این اشاره نظیر اشاره اى است که در حکایت کلام ابراهیم علیه السلام آمده، آنجا که فرمود: (فلمّا راى الشّمس بازغه قال هذا ربّى هذا اکبر) که این اشاره به جرم خورشید بدان جهت که خورشید است، نشده، چون ابراهیم هنوز خورشید را نشناخته بود، و اسمش را هم نمى دانست، که چیست بلکه بدان جهت اشاره شده که شیئى است از اشیا.

و کلمه (باطل ) به معناى هر چیزى است که در آن هدفى و غرضى معقول نباشد و به قول خداى تعالى در مثال سیل و کف آنجا که مى فرماید: (فامّا الزّبد فیذهب جف اء و امّا ما ینفع النّاس فیمکث فى الارض )، و به همین جهت اندیشمندان بعد از آنکه باطل را از عالم خلقت نفى مى کنند، این معنا برایشان کشف مى شود که پس بطور سلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران کیفر خواهند دید، آن هم کیفرى خوار کننده، که همان آتش باشد، و ممکن نیست کسى یا عاملى این کیفر را و مصلحت آن را باطل و یا رد کند، چون بدون حشر مساله خلقت باطل خواهد شد، پس این است معناى اینکه مى گویند (فقنا عذاب النار ربّنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار آل عمران: ۱۹۲).

 تفسیر نمونه – آیت الله ناصر مکارم شیرازی

آیات قرآن تنها براى خواندن نیست ، بلکه براى فهم و درک مردم نازل شده و تلاوت و خواندن آیات مقدمه اى است ، براى اندیشیدن ، لذا در آیه فوق نخست اشاره به عظمت آفرینش آسمان و زمین کرده و مى گوید: در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه هاى روشنى براى صاحبان خرد و اندیشمندان است (ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولى الالباب و به این ترتیب مردم را به اندیشه در این آفرینش بزرگ جلب و جذب مى کند، تا هر کس به اندازه پیمانه استعداد و تفکرش از این اقیانوس بیکران . سهمى ببرد و از سرچشمه صاف اسرار آفرینش سیراب گردد. و براستى ، جهان آفرینش ، و نقشه اى بدیع و طرحهاى زیبا و دل انگیز آن و نظامات خیره کننده اى که بر آنها حکومت مى کند کتاب فوق العاده بزرگى است که هر حرف و کلمه آن دلیل بسیار روشن ، بر وجود و یکتائى آفریدگار جهان است .

نقشه دلربا و شگفت انگیزى که ، در گوشه و کنار این جهان و در پهنه هستى به چشم مى خورد آنچنان قلوب صاحبان خرد را بخود جذب مى کند، که در جمیع حالات خود، چه ایستاده و چه نشسته و یا در حالى که در بستر آرمیده ، و به پهلو خوابیده اند بیاد پدید آورنده این نظام و اسرار شگرف آن مى باشند، و لذا در آیه فوق مى فرماید: “خردمندان آنها هستند که خدا را در حال قیام و قعود و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند یاد مى کنند و در اسرار آسمانها و زمین مى اندیشند.”(ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولى الالباب ). یعنى همیشه و در همه حال غرق این تفکر حیات بخشند. در این آیه نخست اشاره به ذکر و سپس اشاره به فکر شده است یعنى تنها یادآورى خدا کافى نیست ، آنگاه این یادآورى ثمرات ارزنده اى خواهد داشت که آمیخته با تفکر باشد همانطور که تفکر در خلقت آسمان و زمین اگر آمیخته ، با یاد خدا نباشد، نیز بجائى نمى رسد چه بسیارند دانشمندانى که در مطالعات فلکى خود و تفکر مربوط به خلقت کرات آسمانى این نظام شگفت انگیز را مى بینند اما چون بیاد خدا نیستند، و عینک توحید بر چشم ندارند و از زاویه شناسائى مبداء هستى به آنها نگاه نمى کنند، از آن نتیجه لازم تربیتى و انسانى را نمى گیرند. همانند کسى که غذائى مى خورد که تنها جسم او را قوى مى کند، و در تقویت اندیشه و فکر و روح او اثرى ندارد.

تفسیر نور – حجت الاسلام محسن قرائتی

آیه ۱۹۰ سوره آل عمران:

نکته ها:
در تفاسیر فخررازى، قرطبى و مراغى آمده است: از عایشه پرسیدند: بهترین خاطره‏اى که از رسول خدا صلى الله علیه وآله به یاد دارى چیست؟ گفت: تمام کارهاى پیامبر شگفت‏انگیز بود، امّا مهم‏تر از همه براى من، این بود که رسول خدا شبى در منزل من استراحت مى‏کرد، هنوز آرام نگرفته بود که از جا برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بقدرى گریه کرد که جلو لباسش تر شد، بعد به سجده رفت و به اندازه‏اى گریه کرد که زمین تر شد. صبح که بلال آمد سبب این همه گریه را پرسید، فرمود: دیشب آیاتى از قرآن بر من نازل شده است. آنگاه آیات ۱۹۰ تا ۱۹۴ سوره آل‏عمران را قرائت کرد وفرمود: واى برکسى که این آیات را بخواند و فکر نکند.
در تفسیر کبیر فخررازى و مجمع‏البیان از حضرت على علیه السلام نقل شده است که فرمود: رسول خداصلى الله علیه وآله همواره قبل از نماز شب این آیات را مى‏خواند. و در احادیث سفارش شده است که ما نیز این آیات را بخوانیم. در تفسیر نمونه از «نوف بکّالى» صحابه‏ى خاصّ حضرت على‏علیه السلام نقل شده است که شبى خدمت حضرت على‏علیه السلام بودم. امام از بستر بلند شد و این آیات را خواند. سپس از من پرسید: خوابى یا بیدار؟ عرض کردم بیدارم. فرمود: خوشا به حال کسانى که آلودگى‏هاى زمین را پذیرا نگشتند و در آسمان‏ها سیر مى‏کنند. کلمه «اَلباب» جمع «لُبّ» به معناى عقل خالص و دور از وهم و خیال است.

پیام ها:

۱- آفرینش جهان، هدفدار است. خلق السموات… لایات لاولى الالباب
۲- هستى‏شناسى، مقدّمه‏ى خداشناسى است. خلق السموات…لایات برگ درختانِ سبز، در نظر هوشیار / هر ورقش دفترى است، معرفت کردگار
۳- اختلاف ساعات شب و روز در طول سال، در نظر خردمندان تصادفى نیست. و اختلاف اللیل و النّهار لَایات
۴- قرآن، مردم را به تفکّر در آفرینش ترغیب مى‏کند. خلق… لَایات لاولى الالباب
۵- هرکه خردمندتر است باید نشانه‏هاى بیشترى را دریابد. لَایات لاولى‏الالباب
۶- آفرینش، پر از راز و رمز، و ظرافت و دقّت است که تنها خردمندان به درک آن راه دارند. لَایات لاولى‏الالباب

آیه ۱۹۱ سوره آل عمران:

نکته ها:

به فرموده‏ى امام باقرعلیه السلام، افراد سالم، نماز را ایستاده و افراد مریض، نشسته و افراد عاجز، به پهلو خوابیده، به جا آورند( تفسیر برهان، ج‏۱، ص‏۳۳۳. (به نقل از تفسیر راهنما))

پیام ها:

۱-نشانه‏ى خردمندى، یاد خدا در هر حال است. اولوا الالباب الّذین یذکرون اللّه قیاماً و قعوداً و على جنوبهم
۲- اهل فکر، باید اهل ذکرباشند. اولوا الالباب الّذین یذکرون … و یتفکّرون
۳- ایمان بر اساس فکر و اندیشه ارزشمند است. یتفکّرون فى خلق السموات و الارض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً
۴- ایمان و اعتراف با تمام وجود ارزش دارد. نباید به اعتراف زبانى اکتفا کرد. «یتفکّرون… ربّنا ما خلقت…»
۵- ذکر وفکر، همراه یکدیگر ارزش است. متأسفانه کسانى ذکر مى‏گویند، ولى اهل فکر نیستند وکسانى اهل فکر هستند، ولى اهل ذکر نیستند. یذکرون… یتفکّرون
۶- آنچه سبب رشد و قرب است، ذکر و فکر دائمى است نه موسمى. یذکرون و یتفکّرون فعل مضارع‏اند که نشان استمرار است.
۷- شناختِ حسّى طبیعت کافى نیست، تعقّل و تفکّر لازم است. یتفکّرون فى خلق السموات والارض
۸- کسى که در آفرینش آسمان‏ها و زمین فکر کند، پى مى‏برد که خالق هستى، پروردگار ما نیز هست. یتفکّرون… ربّنا
۹- آفرینش بیهوده نیست، گرچه همه اسرار آن را درک نکنیم. ماخلقت‏هذاباطلاً
۱۰- اوّل تعقّل و اندیشه، سپس ایمان و عرفان،آنگاه دعا و مناجات. یتفکّرون… ربّنا… فقنا
۱۱- اگر هستى بیهوده و باطل نیست، ما هم نباید بیهوده و باطل باشیم. ماخلقت هذا باطلاً… فقنا عذاب النار
۱۲- هستى هدفدار است، پس هر چه از هدف الهى دور شویم به دوزخ نزدیک مى‏شویم. فقنا عذاب النّار
۱۳- قبل از دعا، خدا را ستایش کنیم. سبحانک فقنا…
۱۴- ثمره‏ى عقل و خرد، ترس از قیامت است. اولوا الالباب… فقنا عذاب النار

۱- تفسیر ابی السعود، ج۲، ص۲۰۱.

۲- اقبال الاعمال، ص۲۰۰؛ مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره

۳- ذِعْلِب از حضرت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) پرسید آیا پروردگارش را دیده است و عبادت می‏کند و آن حضرت فرمود که هیچ‏گاه پروردگاری را که نبیند، نمی‏پرستد: ما کنت أعبد ربّا لم أره. پرسید: چگونه او را دیده است و حضرت علی(علیه‌السلام) فرمود: یا ذعلب! لم تره العیون بمشاهده الأبصار و لکن رأته القلوب بحقایق الإیمان (الکافی، ج۱، ص۱۳۸). منظور از رؤیت در این حدیث شریف، رؤیت قلبی است نه رؤیت حسّی. رؤیت گاهی به معنای ادراک عقلی هم می‏آید؛ مانند ﴿اَلَم تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِاَصحبِ الفیل﴾ (سوره فیل، آیه ۱)، زیرا چهل سال پس از جریان اصحاب فیل وجود مبارک حضرت رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم به رسالت رسیدند و داستان اصحاب فیل که در سال میلاد آن حضرت رخ داد، سپری شده بود و نبود تا پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم آن را به چشم ظاهری ببیند.

۴- بحار الانوار، ج۹۱، ص۲۴۳.

۵- نهج البلاغه، حکمت ۲۵۰.

۶- مجمع البحرین، مج۲، ج۴، ص۱۰۲؛ المصباح المنیر، ص۵۴۷، “ل ب ب”

۷- رحمه من الرحمن، ج۱، ص۴۸۷

۸- التوحید، صدوق، ص۲۹۳.

۹- نهج البلاغه، خطبه ۱۸۵، بند ۲۰ ـ ۱۷.

۱۰- الکافی، ج۱، ص۷۹ ـ ۷۸؛ تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۴۲۴

۱۱- التفسیر الکبیر، مج۵، ج۹، ص۱۳۹.

۱۲- التحقیق، ج۵، ص۲۶۷، “س م” و گزیده تفسیر آیه ۱۹۱آل عمران

۱۳- تحف العقول، ص۱۵؛ بحار الانوار، ج۱، ص۱۱۷

۱۴- رحمه من الرحمن، ج۱، ص۴۸۷

۱۵- التفسیر الکبیر، مج۵، ج۹، ص۱۴۱.

 ۱۶- نهج البلاغه، خطبه ۴۹

۱۷-ر.ک: مجمع البیان، ج۲ ـ ۱، ص۹۰۹

۱۸-ر.ک: المیزان، ج۴، ص۸۷.

۱۹-التبیان، ج۳، ص۷۹ ـ ۷۸.

۲۰-مجمع البیان، ج۲ ـ ۱، ص۹۱۰.

۲۱- سوره نور آیه ۳۹

۲۲- نهج البلاغه، حکمت ۱۳۱، بند ۶.

۲۳-سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵

۲۴-سوره ص، آیه ۲۷.

۲۵-سوره دخان، آیه ۳۸

۲۶-سوره قیامت، آیه ۳۶.

۲۷-ر.ک: التفسیر الکبیر، مج۵، ج۹، ص۱۴۴ ـ ۱۴۳.

۲۸-التفسیر الکبیر، مج۵، ج۹، ص۱۴۴ ـ ۱۴۳، با تلخیص

۲۹_ر.ک: التفسیر الکبیر، مج۵، ج۹، ص۱۴۲.

۳۰- نهج البلاغه، خطبه ۱۰۸.

۳۱- مصباح المتهجد، ص۷۷۸؛ مفاتیح الجنان، «دعای کمیل».

جوابی بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شدخانه‌های ضروری نشانه‌گذاری شده است. *

*

هفده − 7 =